جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ٢٦٦ - ١٦ نتیجه آزادی بیقید و شرط
١٥. آزادِی به بهاء اسارت نفس
با كاروانِی به سوى دمشق رهسپار شديم به خاطر موضوعى از کاروانِیان ملول و دلتنگ شدم و تنها سر به بيابان نهادم. سرانجام در آنجا به دست فرنگيان اسير گشتم. آنها من را به شام بردند و در آنجا در خندقى همراه يهوديان به كار كردن در گلخانه گماشتند تا اين كه روزى يكى از رؤساى عرب كه من را مِیشناخت از آنجا گذر كرد و پرسيد: فلانِی چرا به اينجا آمدهاِی؟ اين چه حال پريشانى است كه در تو مىنگرم؟
دل آن سردار عرب به حالم سوخت و به من رحم كرد و ده دينار داد و من را از اسارت نجات داد و همراه خود به شهر حلب آورد. بعد از مدّتِی دخترش را به همسرى من درآورد و مهريهاش را صد دينار قرار داد. وِی دخترِی بدخو و بدرفتار بود و پس از مدّتى با من بناى ناسازگارى گذاشت، زبان دراز كرد و با رفتار ناهنجارش زندگى را بر من تلخ نمود و زبان سرزنش و عيبجويى گشود و گفت: مگر تو آن كس نيستى كه پدرم تو را از فرنگيان خريد و آزاد کرد....؟!!! گفتم: آرى من همانم كه پدرت من را با ده دينار از فرنگيان خريد و آزاد نمود ولى من را به صد دينار مهريه، اسِیر تو ساخت.
شنيدم گوسفندى را بـزرگى رهــانيد از دهــان و دسـت گرگى
شبانگه كارد بر حلقش بماليد روان گــوسفنــد از وى بنــاليــد
كـه از چنگال گرگم در ربـودى چو ديدم عاقبت،خود گرگ بودى[١]
١٦. نتِیجه آزادِی بِیقِید و شرط، رجوع شود به جلد دوم، شماره ١٥، داستان شماره ٤٩ با عنوان: بنده واقعى! ص: ٤٣.
[١] گلستان سعدِی باب دوم: در اخلاق پارساِیان حکاِیت شماره ٧٠.