جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ٢٥١ - ٣٧ آرزوی گنج
را براِی او نقل کرد. زن که خِیلِی هِیجان زده شده بود گفت: من شرِیک زندگِی تو هستم براِی تو زحمات فراوانِی کشِیدم و بچههاِیت را بزرگ کردم... اصرار کرد که ِیکِی از دعاها باِید براِی او باشد. مرد هم پذِیرفت.
آنگاه زن گفت: از خدا بخواه که من زِیباترِین زن دنِیا شوم. مرد دعا کرد و چنِین گشت. چندِی نگذشت که اِین زنِ بِیجنبه رفتارش را تغِیِیر داد. به شوهر پِیر و فقِیر خود بِیاعتناِیِی مِیکرد. روش ناسازگارِی و بدرفتارِی را در پِیش گرفت. مرد مدّتِی با او مدارا کرد همِینکه دِید روز به روز اخلاق او بدتر مِیشود و دِیگر رفتارش قابل تحمل نِیست و بواسطه زِیباِیِی زِیاد خود را گم کرده است او را نفرِین کرد که خداوند او را بهصورت زشتِی درآورد.
فرزندان دور پدر جمع شدند و با ناله و گرِیه گفتند: مردم ما سرزنش مِیکنند که مادرمان چه صورت زشتِی دارد. خلاصه با اصرار از پدر خواستند دعا کند مادرشان بهصورت اولِیّه برگردد. مرد هم دعا کرد و چنِین شد و بدِین گونه سه دعاِی مستجاب آن مرد هدر رفت.[١]
٣٧. آرزوِی گنج
مردى پِیوسته به دنبال پِیداکردن گنج بود. دائماً به خدا عرض مىكرد: خدايا اين همه آدم به دنيا آمده و گنجهاى آنها در زير خاك پنهان شده مقدارى از آنها را به من بنمايان! مدتها كارش اين بود. شبها تا صبح زارى مىكرد تا اين كه کسِی در خواب به او گفت: از خدا چه مىخواهى؟
گفت: از خدا گنج مىخواهم. به او گفت: من از طرف خدا مأمورم كه جاى گنج را به تو نشان دهم. بالاى فلان تپه برو و تير و كمانى هم با خودت ببر. تير را به كمان بگذار و رها کن، هر کجا افتاد همانجا گنج است. مرد بيدار شد و با خود گفت: عجب خواب روشنى دِیدم. مىروم به آنجا بالاخره ضرر ندارد، يا نشانى درست است و موفق مىشوم يا نيست لا اقل ديگر دلواپسى ندارم.
رفت به سراغ آن تپه و ديد اتّفاقاً تا اينجا نشانىها همه درست بوده و بايد تير را در كمان بگذارد. با خود گفت: در خواب نگفتند تير را به كدام طرف پرتاب كنم، حالا من جهت قبله را انتخاب مىكنم ان شاء اللّه درست است.
تير را به كمان گذاشت و با قوت رو به قبله انداخت. نگاه كرد ببيند كجا مىافتد بيل و
[١] بحار الأنوار، ط دارالاحِیاء التراث، علامه مجلسِی: ج ١٤، ص: ٤٨٥.