جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ١٥٢ - ٢٦ حاصل سفر رسولالله
٢٥. استقامت پِیامبر اکرم ٦ ﷺ در امر تبلِیغ
در سالهاِی آغاز بعثت، ابوجهل همراه جمعِی از مشركان از رسولخدا ٦ درخواست کردند که از سرزنش بتهاِی آنان دست بردارد. پِیامبر به آنان فرمود: آيا بجاِی اين پيشنهاد، مِیخواهِید كلمهاِی را به شما بِیاموزم تا در پرتو آن آقاِیِی كنِید. ابوجهل گفت: البته که چنين آقاِیِی را مِیخواهيم، آن كلمه چيست؟ پِیامبر فرمود: بگوِیيد: «لا اله الا الله» معبودِی جز خداِی يكتا نيست تا رستگار شوِید.
آنها وقتِی اين سخن را شنيدند، انگشتهاِی خود را در گوش نهاده و از آنجا فرار كردند در حالِی که مِیگفتند: ما چنين چيزِی را از نياكان خود هرگز نشنيدهايم، اين چيز تازهاِی است. بعد از اِین جرِیان خداوند آيات آغازِین سوره «ص» را نازل نمود.[١]
٢٦. حاصل سفر رسولالله ﷺ ٦ به طائف تنها هداِیت ِیک نفر
بعد از وفات ابوطالب چون كار بر پيامبر ٦ سخت شد، آن حضرت به سوِی طائف رفت تا شايد يارانِی را پيدا كند، اشراف طائف شديداً با آن حضرت مخالفت کردند. آنقدر از پشت سر به پيامبر سنگ زدند كه خون از بدن بر پاِی مباركش جارِی شد. خسته و ناراحت به كنار باغِی آمد و در سايه درخت نخلِی نشست،
آن باغ متعلّق به عتبهبنربيعه و شيبهبنربيعه دو نفر از ثروتمندان قريش بود، آن دو نفر غلامشان عداس را كه مردِی مسيحِی بود با طبقِی از انگور خدمت پيامبر فرستادند. پِیامبر به عداس فرمود: از كجايِی؟ گفت: از نينوا! فرمود: از شهر بنده صالح خدا، حضرت يونس؟
عداس گفت: شما از كجا يونس را مِیشناسيد؟ فرمود: من رسولخدايم و از طرف خدا خبردار شدهام. عداس بعد از قدرِی صحبت بالاخره مسلمان شد و از شدّت علاقه به پِیامبر، پاِی آن حضرت را بوسِید. عداس هنگامِیكه برگشت عتبه و شيبه او را سرزنش كردند كه چرا اين كار را كردِی؟ گفت: اين مرد صالحِی است كه من را از اسرار ناشناخته مردم شهرم و نِیز حضرت يونس خبر داد. آنها خنديدند و گفتند: مبادا تو را از آيين نصرانِیّت برگرداند كه او مرد فريبكارِی است.
[١] اصول کافِی، کلِینِی، محمد بن ِیعقوب، ط الاسلامية، ج ٢ ص: ٦٤٩.