دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٨٣ - ١/ ١٨ بيعت ابو بكر از ديدگاه عمر
مِنا [منتظرش] بودم، او نزد عمر بن خطّاب (در آخرين سفر حجّ وى) بود.
او به نزد من بازگشت و گفت: كاش آن مرد را كه امروز به نزد امير مؤمنان [عمر] آمد، مىديدى! [آن مرد به عمر] گفت: اى امير مؤمنان! آيا خبر دارى كه فلانى مىگويد: اگر عمر بميرد، با فلان كس بيعت مىكنم؛ چرا كه به خدا سوگند، بيعت ابو بكر، جز يك پيشامد ناگهانى نبود؛ ولى [به نيكويى] پايان يافت؟
عمر خشمناك شد و گفت: اگر خدا بخواهد، امشب در ميان مردم مىايستم و به آنها هشدار مىدهم كه اينان، مىخواهند حكومتشان را غصب كنند.
عبد الرحمن مىگويد: من گفتم: اى امير مؤمنان! [اين كار را] مكن؛ چرا كه در موسم حج، توده مردم و غوغاييان، گرد مىآيند و آناناند كه هنگامى كه در ميان مردم مىايستى، گِردت را مىگيرند. و من بيم آن دارم كه برخيزى و چيزى بگويى كه بدبينان، از آن، بد برداشت كنند و آن را درست نفهمند و در جايگاه [صحيح] خود قرار ندهند.
مهلت ده تا به مدينه در آيى، كه آن جا خانه هجرت و سنّت است و [در آن جا] به فهيمان و نخبگانْ دسترس مىيابى. آن گاه، هر چه مىخواهى بگو؛ زيرا دانايان، سخنت را مىفهمند و آن را در جايگاه خود مىنهند.
عمر گفت: آگاه باش كه به خدا سوگند، إن شاء اللّه در نخستين روزى كه به مدينه برسم، به اين كار خواهم پرداخت.
ابن عبّاس مىگويد: پايان ذى حجّه به مدينه رسيديم و چون ظهر روز جمعه شد، شتابان [به مسجد] رفتم و سعيد بن زيد بن عمرو بن نفيل را در كنار منبر يافتم و در كنارش زانو به زانو نشستم و هنوز به چيزى مشغول نشده بودم كه عمر بن خطّاب، وارد شد. چون ديدم كه پيش مىآيد، به سعيد بن زيد بن عمرو بن نفيل گفتم: امروز، سخنى مىگويد كه از آغاز خلافتش تا كنون، نگفته است.
سعيد نپذيرفت و گفت: گمان نمىكنم چيزى بگويد كه پيش از اين نگفته باشد.
عمر به منبر نشست و چون مؤذّنانْ ساكت شدند، برخاست و خدا را آن گونه كه شايستهاش بود، ستود و سپس گفت: امّا بعد، سخنى كه گفتنش بر من واجب