دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٧٩ - ١/ ١٧ ٢ حسادت
گفتم: اى امير مؤمنان! آنها چه هستند؟
گفت: شوخطبعى فراوان، دشمنى قريش با او، و كم بودن سنّش.
على ٧ فرمود: «چه پاسخى به او دادى؟».
[عبد اللّه] گفت: تعصّب عموزادگى مرا گرفت و گفتم: اى امير مؤمنان! امّا [در مورد] شوخطبعى زيادش: پيامبر خدا نيز شوخى مىكرد و جز حق نمىگفت. آن گاه كه پيامبر خدا در حالى كه ما از كودك و جوان و ميانسال و كهنسال در پيرامون او بوديم به كودك مىفرمود: «بخور، بخور!» و سخن و دلش يكسان بود [و طعنه نمىزد و دروغ نمىگفت]، تو كجا بودى؟
و امّا دشمنى قريش با او: به خدا سوگند، او به دشمنى آنها اهميّتى نمىدهد. پس از آن كه به خاطر خدا آن هنگام كه خداوند، دينش را آشكار ساخت با آنان جنگيد و سركردگان آنان را در هم شكست و خدايانشان را خُرد نمود و زنانشان را در اندوه فرزندانشان نشانْد. حال، هر كس مىخواهد، او را ملامت كند.
و امّا كمى سنّش: تو مىدانى هنگامى كه خداى متعال، آيه [برائت]: «بيزارى و برائتى است از سوى خدا و پيامبرش» را نازل كرد، پيامبر ٦ يارش [ابو بكر] را به سوى مكّه فرستاد تا پيام را از جانب او برساند؛ امّا خدا به پيامبرش فرمان داد كه جز مردى از خاندان وى، پيام را نرسانَد. پس، على ٧ را روانه كرد. آيا خداوند، وى را كوچك شمرد؟!
عمر گفت: بس است و اين را پنهان دار كه اگر از جز تو مىشنيدم، در ميان دو سنگلاخ[١] مدينه نمىخفتم.
١/ ١٧ ـ ٢
حسادت
١٠١٧. الأخبار الموفّقيّات به نقل از ابن عبّاس، در پاسخ عثمان: امّا [اين كه گفتى] «قوم ما خلافت را از ما گرداندند»: به خدا سوگند، مىدانى كه از روى حسادت و گردنكشى بود و به خدا سوگند، تو به آن، آگاهى! پس، خدا ميان ما و قوممان [داور] باشد.
[١] در شرق و غرب مدينه، دو منطقه پوشيده از سنگهاى سخت و سياه است كه به احتمال فراوان گدازههاى آتشفشانىاند.( م)