دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٦٩ - ١/ ١٦ ٢ جوان بودن
عمر گفت: اى ابن عبّاس! از من دور شو.
گفتم: باشد. همين كه برخاستم تا بروم، از من خجالت كشيد و گفت: اى ابن عبّاس! همان جا بمان. به خدا سوگند، من حقّ تو را رعايت مىكنم و دوست دارم تو را شادمان ببينم.
گفتم: اى امير مؤمنان! براى من حقّى بر تو و نيز بر هر مسلمان است. پس، هر كس آن را پاس داشت، به بهرهاش رسيد و هر كس آن را تباه ساخت، به بهرهاش نرسيد.
سپس او برخاست و رفت.
١٠٠٨. شرح نهج البلاغة: عمر بن خطّاب به ابن عبّاس گفت: اى عبد اللّه! شما خانواده و خاندان و عموزادگان پيامبر خدا هستيد. پس در اين باره كه قومتان [خلافت را] از شما دريغ داشتند، چه مىگويى؟
گفت: علّتش را نمىدانم و به خدا سوگند، براى آنها در دل، جز خير نيندوخته بوديم.
[عمر] گفت: خدايا، بيامرز! قومتان (قريش)، خوش نداشتند كه نبوّت و خلافت براى شما جمع شود و [در نتيجه] از تكبّر، سر به آسمان بكشيد و فخر بفروشيد.
شايد مىگوييد كه ابو بكر، نخستين كسى است كه شما را پس زد؛ [ولى] آگاه باش كه او قصدش اين نبود؛ بلكه وضعيّتى پيش آمد كه بهتر از آنچه كرد، نمىتوانست بكند، و اگر ابو بكر به من نظر نداشت، سهمى را از امارت براى شما قرار مىداد و اگر [چنين] مىكرد، با قوم خود (قريش) رابطه خوشى نداشتيد؛ چرا كه آنان به شما، همچون گاو به قصّابش نگاه مىكنند.
١/ ١٦ ـ ٢
جوان بودن
١٠٠٩. شرح نهج البلاغة: ابو بكرِ انبارى در كتاب الأمالياش روايت كرده است: در مسجد، على ٧ كنار عمر نشست و در كنار او چند نفر ديگر هم بودند. چون برخاست، كسى نام او را برد و به او نسبت خودْبزرگبينى و خودپسندى داد.