کشف الغمة ت و شرح زوارهای - اربلی، علی بن عیسی - الصفحة ٧٥ - ذكر قصيدة دعبل الخزاعى بمحضر الامام(ع)
بعد از آن ذو الرياستين ابو العباس فضل بن سهل بمن صله داد كه وزير مأمون بود با يك ماديان اصفر خراسانى، و بودم در روز بارانى كه بيرون مىآمدم و بر او جامه بود از خز و طاقيه از آن داد آن را بمن و جامه ديگر نو طلبيد و پوشيد و گفت: اختيار كردم ترا باين لباس براى آنكه بهتر است از براى نگاه داشت باران، گفت ميدادند بمن هشتاد دينار در بهاى آن خوش نيامد نفس مرا بفروختن آن، بعد از آن بازگشتم بجانب عراق.
چون بعضى از راه طى كردم بيرون آمدند بر ما كردى چند و آنچه ما را بود أخذ كردند و آن روز روزى بود كه باران ميباريد، پس من ماندم با پيراهن كهنه و بدحالى نو و من تأسف داشتم بر پيراهن و منشفه امام (ع) از جميع آنچه كردان از من برده بودند، و فكر ميكردم در قول سيد من امام رضا (ع) آنچه فرموده بود در حراست پيراهن و منشفه كه ناگاه بر من گذشت يكى از آن كردان حرامى وزير ران او بود مركب اصفرى كه ذو الرياستين بمن انعام كرده بود، و كلاه بارانى كه او داده بود نيز بر سر داشت، و نزديك بمن ايستاد تا اصحاب او جمع شدند. و او ميخواند كه- مدارس آيات خلت من تلاوة- و از قصيده من است و ميگريست.
من چون اين را از او ديدم عجب آمد مرا از حرامى كه از اكراد بود و متشيع باشد؛ من طمع كردم در پيراهن و منشفه خود و گفتم: يا سيدى اين قصيده كه ميخوانى از كيست؟ گفت: ويلك ترا باين چه كار است گفتم: مرا در او سببى است كه خبر خواهم كرد ترا بآن گفت: صاحب آن مشهورتر است از آنكه او را ندانند، گفتم بارى چه كس است؟ گفت: دعبل بن على شاعر آل محمد جزاه اللَّه خيرا گفتم: و اللَّه يا سيدى كه دعبل منم و اين قصيده منست، گفت: ويلك چه ميگوئى؟ گفتم: اين امر مشهور