کشف الغمة ت و شرح زوارهای - اربلی، علی بن عیسی - الصفحة ٢١٠ - مسأله يحيى بن اكثم مع الامام ابى جعفر الثانى
بود كه بار آور نبود، پس كوزه آبى طلب فرمود و وضو گرفت در أصل آن درخت و برخاست و نماز شام با مردم گزارد و خواند در ركعت اول الحمد و إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ را و خواند در ركعت دوم الحمد و قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ را و قنوت فرمود پيش از ركوع و ركعت ثالثه گزارد و تشهد خواند و سلام داد بعد از آن نشست اندكى بذكر الهى و برخاست بىآنكه تعقيب كند و چهار ركعت نافله گذارد و تعقيب فرمود بعد از آن و در سجده شكر كرد، پس چون بازگشتند بآن درخت ديدند آن را مردم كه بار آورده بود يك نار خوب، پس تعجب كردند از آن و خوردند از آن پس يافتند ميوه شيرين كه استخوان نداشت، و وداع كردند مردم و بازگشتند و آن حضرت رفت بمدينه و در آنجا بود تا آورد او را معتصم در سنه عشرين و مأتين ببغداد، و اقامت فرمود در آنجا و وفات يافت در آخر ذى القعده اين سال و دفن كردند او را در عقب جدش امام موسى كاظم (ع) و مرويست از على بن خالد كه من بودم بعسكر پس رسيد بمن كه در آنجا مردى محبوس است و او را از شام مقيد آوردهاند و گفتند كه او دعوىدار است، گفت آمدم بر در و چيزى دادم بدربان تا گذاشتند و رفتم نزد وى، پس مردى را ديدم كه او را فهم و عقلى بود: پس گفتم مر او را كه اى فلان چه نوع است قصه تو؟
گفت: من مردى بودم در شام عبادت ميكردم خداى تعالى را در موضعى كه گفته ميشد كه نصب كردهاند در او سر مبارك امام حسين را (ع) پس ناگاه من در يك شبى در موضع خود روى توجه بر محراب آورده بودم و ذكر حق ميگفتم كه ديدم شخصى را در پيش خود، پس نظر كردم بسوى او پس گفت مرا كه: برخيز پس برخاستم با او پس اندكى رفت پس ناگاه ديدم كه در مسجد كوفهام