کشف الغمة ت و شرح زوارهای - اربلی، علی بن عیسی - الصفحة ٤٠٣ - قصة اسماعيل الهرقلى و ملاقاته الامام(ع)
آنگاه وزير ران او را گشود كه در او آن جراحت بود مثل آن يكى ديگر بود كه اصلا در او اثر جراحت نبود پس آواز را بلند ساخت يكى از حكما كه اين البته عمل مسيح است، وزير گفت چون عمل شما نيست پس ما ميدانيم كه اين عمل كه كرده است.
بعد از آن او را نزد خليفه مستنصر بردند و او از آن قصه پرسيد و جواب شنيد چنانچه بود پس او فرستاد، و هزار دينار آورد و گفت بستان اين را و نفقه خود كن گفت من اخذ نميكنم از اين يك حبه؛ خليفه گفت از كه مىترسى گفت از آن كس كه اين عمل با من كرده فرمود كه از ابو جعفر چيزى مستان پس خليفه گريست و مكدر شد و از نزد او بيرون آمد و چيزى قبول نكرد.
مؤلف رحمه اللَّه مىفرمايد كه در بعضى ايام من اين قصه را حكايت ميكردم از براى جماعتى كه نزد من ميبودند، و اين شمس الدين كه پسر او بود آنجا حاضر بود، و من نمىشناختم او را پس چون قصه بپايان رسيد؛ و حكايت تمام شد شمس الدين گفت من پسر صلبى اويم مرا عجب آمد از اين اتفاق، من گفتم تو ديده بودى جراحت ران او را؟ گفت نه زيرا كه من كودك بودم و ليكن من ديدم آن را بعد از آنكه باصلاح آمده بود و بر آن موضع موى روئيده بود.
و من پرسيدم از سيد صفى الدين محمد بن بشير العلوى الموسوى و نجم الدين حيدر بن الايسر رحمهما اللَّه تعالى و ايشان از اعيان و بزرگان مردم بودند و با من صداقتى داشتند و بغايت عزيز بودند نزد من پس ايشان مرا خبر كردند بصحت اين قصه و ايشان در حالت جراحت او را ديده بودند و در حالت صحت نيز مشاهده كرده بودند.