کشف الغمة ت و شرح زوارهای - اربلی، علی بن عیسی - الصفحة ٢٥٦ - باب در ذكر ورود ابى الحسن(ع) از مدينه بعسكر و وفات او در آنجا و سبب آن و عدد اولاد و طرفى از اخبار او
آنانى را كه از ايشان مرده پس همچنين حق سبحانه تعالى ابن بريه را پر ميكند از قبور گفت من خود را از اسب انداختم و بجانب وى رفتم و پاى و ركابش را بوسيدم و گفتم «اشهد ان لا اله الا اللَّه و ان محمدا ٦ عبده و رسوله و انكم خلفاء اللَّه في أرضه» و من كافر بودم و اكنون مسلمان ميشوم بر دست مبارك تو اى مولاى من يحيى گفت من شيعه شدم و لازم كردم خدمت وى را تا رحلت فرمود.
و ديگر روايت كند هبة اللَّه بن ابى منصور الموصلى كه بديار ربيعه كاتب نصرانى بود كه او را يوسف بن يعقوب ميگفتند و بود در ميان او و پدر من صداقت و دوستى گفت روزى نزد والد من فرود آمد از او پرسيد كه كجا بوده درين وقت گفت مرا متوكل طلبيده و نميدانم كه مراد او از من چيست الا آنكه من خريدهام نفس خود را از خداى تعالى بصد دينار و من آن را برداشتهام و از براى على بن محمد الرضا (ع) ميبرم گفت مر او را كه موفق گردى باين، و بيرون رفت از آنجا بجانب متوكل بعد از اندك روزى بازگشته آمد فرحان و شادان و مسرور پدر من گفت بوى كه حديث خود را بگوى گفت من رفتم سرمنرأى و هرگز نرفته بودم آنجا پس فرود آمدم در خانه و گفتم كه واجبست كه اين صد دينار را بابن الرضا برسانم پيش از آنكه بدر خانه متوكل روم و قبل از آنكه كسى بشناسد مرا و بداند آمدن مرا، و دانسته بودم كه متوكل آن حضرت را منع كرده از ركوب و او در خانه وى ميباشد گفتم چگونه كنم كه مردى نصرانى را چه مناسبت كه خانه ابن الرضا را پرسد؟ و ايمن نبودم از خوف كه مرا بود كه مبادا موجب زيادتى ترس شود