کشف الغمة ت و شرح زوارهای - اربلی، علی بن عیسی - الصفحة ٨٦ - ذكر قصيدة دعبل الخزاعى بمحضر الامام(ع)
|
فيا نفس طيبى ثم يا نفس فابشرى |
فغير بعيد كلما هو آت |
|
|
و لا تجزعى من مدة الجور إنني |
ارى قوتى قد آذنت بثبات |
|
پس أى نفس خوشحال باش باز أى نفس بشارت باد ترا كه دور نيست هر آنچه آن آينده است و جزع و اضطراب مكن اى نفس از مدت جور كه من قوتى مييابم در خود كه اذن ميدهد بثبات و رسوخ در اين امر.
|
فان قرب الرحمن من تلك مدتى |
و آخر من عمرى و وقت وفاتى |
|
|
شفيت و لم اترك لنفسى غصة |
و رويت منهم منصلى و قناتى |
|
پس اگر نزديك گرداند بخشاينده مهربان ظهور او را از اين مدت من و آخر از عمر من و وقت وفات من تسلى ميشوم و نمىماند مر نفس مرا غصه و سيراب ميكنم از خون دشمنان شمشير و نيزه خود را اميد كه روزى گردد.
|
فانى من الرحمن ارجو بحبهم |
حياة لدى الفردوس غير تبات |
|
|
عسى اللَّه ان يرتاح للخلق انه |
الى كل قوم دائم اللحظات |
|
بدرستى كه من از بخشاينده بىمنت اميدوارم كه بدوستى ايشان مرا حيات ابدى بخشد نزد فردوس بىهلاك و انقطاع، شايد كه حق تعالى شادى و فرح دهد مر خلق را بدرستى كه او بهر قومى دائم حاضر و ناظر است و خلق از او غافل.
|
فان قلت عرفا انكروه بمنكر |
و غطوا على التحقيق بالشبهات |
|
|
تقاصر نفسى دايما عن جدالهم |
كفانى ما القى من العبرات |
|
پس اگر بگويم حق شناسائى او را منكر شوند او را بچيزهاى منكر نالايق و بپوشند بر تحقيق و يقين پرده شبهات را، متقاعد است نفس من دايم از جدال و نزاع ايشان كفايت ميكند مرا آنچه مىاندازد از براى من اشك چشم.
|
احاول نقل الصم عن مستقرها |
و اسماع احجار من الصلدات |
|
|
فحسبى منهم ان ابوء بغصة |
تردد في صدرى و في لهواتى |
|
محال ميدانم نقل كردن سنگ از جاى خود كه محكم شده و قرار گرفته از قرارگاه او و شنوانيدن سنگهاى را كه در غايت صلبى و سختىاند يعنى مخالفان را از آنچه در دلهاى ايشان نقش بسته از امور باطله نميتوان گردانيد، پس كافى و پسنده است مرا از ايشان آنكه باز گردم بغصه كه متردد است در سينه و در اندرون كام من، يعنى چون سخن گفتن فايده ندارد همان بغصه خود بسازم و دم فرو كشم.
|
فمن عارف لم ينتفع و معاند |
تميل به الاهواء للشهوات |
|
پس از عارف مخالف فايده نميگيرد و معاند را ميل ميكند بوى آرزوهاى بيهوده و مشتهيات بىفايده كه وى را فرو گرفته.
|
كأنك بالاضلاع قد ضاق ذرعها |
لما حملت من شدة الزفرات |
|
|
فيا وارثى علم النبى و آله |
عليكم سلام دايم النفحات |
|
گوئيا ترا استخوانهاى سينه تنگ گشته كه گنجايش ندارد آن مر آن چيزى را كه برداشته از سختى و تندى اشك چشم كه مىريزد، اين كنايه است از شدت انقباض عجز از مدافعه مكروه، پس أى وارثان علم پيغمبر و آل او ٦ بر شما باد سلام دائم النفحات كه مشام جان از شميم آن معطر گردد و صميم جان از نسيم آن معتبر شود، و السلام.