کشف الغمة ت و شرح زوارهای - اربلی، علی بن عیسی - الصفحة ٤٠٠ - قصة اسماعيل الهرقلى و ملاقاته الامام(ع)
صاحب فرجى گفت كه تو ميروى بجانب اهل خود، گفت بلى، فرمود كه پيش بيا تا به بينم جراحت ترا، گفت مرا مكروه مىآمد ملامسه و دست رسيدن ايشان و با خود گفتم كه اهل باديه احتراز نميكنند از نجاست و من از آب بيرون آمدهام و پيرهن من تر است بعد از اين من پيش رفتم، دست مرا گرفت و به پيش خود كشيد و دست خود را از جانب شانه من تا آنجا كه جراحت است فرو كشيد، و بدست فشرد آن را و مرا بوجع آورد، و باز راست نشست در زين همچنان كه بود.
شيخ گفت مرا كه فلاح يافتى يا اسماعيل من تعجب كردم از دانستن او نام مرا من گفتم ان شاء اللَّه فلاح يابيم ما و شما، شيخ گفت كه اين امام است (ع) گفت پس پيش رفتم و ران مبارك او را بوسيدم بعد از آن روان شد، و من ميرفتم در عقب وى فرمود كه بازگرد، گفتم كه من ابدا از تو جدا نميشوم فرمود كه مصلحت در بازگشتن تست پس اعاده كردم مثل قول اول را.
شيخ گفت كه يا اسماعيل شرم ندارى كه امام دوباره فرمود كه باز گرد و مخالفت ميكنى او را، باين قول توقف كردم، پس آن حضرت گام چند پيش فرمود و التفات كرد بجانب من، و فرمود كه چون برسى ببغداد پس لا بد است ترا كه طلب كند ابو جعفر يعنى خليفه مستنصر، پس چون حاضر شوى نزد او، و بتو چيزى دهد مستان و بگو مر ولد ما را رضى كه بنويسد از براى تو بعلى بن عوض كه من گفتم او را كه آنچه خواهى بتو بدهد.