کشف الغمة ت و شرح زوارهای - اربلی، علی بن عیسی - الصفحة ٣٩٩ - قصة اسماعيل الهرقلى و ملاقاته الامام(ع)
شرع اقدس معفو داشته ترا در نماز باين جامها و بر تست سعى و جهد آنچه ممكن است در نگاه داشت و بسيار خود را بتنگ ميار كه خداى تعالى و رسول او از آن نهى فرمودهاند.
پس گفت مر او را پدر من كه چون امر اين چنين است و من ببغداد آمدهام پس توجه ميكنم بزيارت مشهد شريف سرمنرأى على مشرفه السلام تا بعد از آن بزودى توانم رفت بسوى اهل و عيال خود، سيد اين را از او پسنديد پس او جامه و خرجى كه داشت نزد سيد گذاشت و توجه كرد.
گفت كه: چون داخل شدم بمشهد مقدس و زيارت كردم ائمه را (ع) و رفتم بسرداب و استغاثه بردم بخداى تعالى و بامام (ع) و ماندم بعضى از شب در سرداب، و در مشهد بسر بردم تا روز پنجشنبه چون از اول هفته بيرون آمده بودم، بعد از آن رفتم بجانب دجله و غسل كردم و پوشيدم جامه پاك را و پر كردم ابريقى كه با من بود و بالا آمدم، خواستم كه بمشهد روم ديدم چهار سوار را در خارج باب سور، و بودند در حوالى مشهد قومى از شرفا كه گوسفند خود را ميچرانيدند، من پنداشتم كه از ايشانند.
پس ملاقى شدم بايشان، ديدم دو جوان را كه يكى از ايشان كه خط او دميده بود، و هر يك از ايشان شمشير حمايل كرده بودند و يكى ديگر پيرى بود نيزهدار، و يكى ديگر شمشير حمايل كرده بود، و بر او فرجيه رنگينى بود بر بالاى شمشير و تحت الحنك بسته، پس شيخ كه صاحب نيزه بود ايستاد بر يمين طريق، و نيزه خود را بر زمين زد، و دو جوان ديگر بر يسار راه ايستادند و باقى ماند صاحب فرجى بر طريق در برابر پدر من، بعد از آن سلام كردند بر او پس جواب سلام ايشان را گفت.