کشف الغمة ت و شرح زوارهای - اربلی، علی بن عیسی - الصفحة ٤٠١ - قصة اسماعيل الهرقلى و ملاقاته الامام(ع)
بعد از آن فرمود و اصحاب او با وى رفتند و من ايستاده بودم و نگاه مىكردم تا از چشم من غائب شدند، و مرا تأسف بسيار دست داد؛ از آن مفارقت، پس نشستم بر زمين ساعتى، بعد از آن رفتم بمشهد مقدس.
پس جمع شدند مردم بسيار در حوالى من، و گفتند ما ترا متغير مىبينيم وجعى دارى؟ گفتم نه، گفتند كسى با تو مخاصمت كرده؟ گفتم نه نزد من نيست آنچه ميگوئيد ليكن من از شما مىپرسم كه آيا شناختيد اين سواران را كه نزد شما بودند گفتند كه ايشان از شرفا بودند كه صاحب گوسفندند گفتم بلكه آن يكى امام بود (ع) گفتند آن شيخ، يا صاحب فرجى؟ گفتم صاحب فرجى، گفتند نمودى مرض خود را گفتم او خود با دست مبارك آن را گرفت و فشرد و بدرد آورد مرا پس برهنه كردم پاى خود را و از مرض و جراحت اثرى نديدم.
پس بشك افتادم از دهشت پس آن پاى ديگر را بيرون آوردم پس هيچ چيز نديدم پس مردم بر من افتادند و جامه مرا دريدند پس قوام خزانه آمدند، و منع كردند مردم را از من، و يكى بود كه ناظر بين النهرين بود بمشهد، پس شنيد اين غوغا را از اين خبر پرسيد، پس گفتند و او بخزانه آمد، و از نام من پرسيد و گفت چند وقت است كه از بغداد بيرون آمده گفتم از اول هفته بيرون آمدهام؛ پس او رفت و من شب در مشهد بودم و چون نماز صبح گزاردم بيرون آمدم و بيرون آمدند مردم با من تا دور شديم از مشهد ايشان بازگشتند و من رسيدم به اوانا و آنجا شب گذرانيدم و صباح روانه بغداد شدم.