کشف الغمة ت و شرح زوارهای - اربلی، علی بن عیسی - الصفحة ٣٩٨ - قصة اسماعيل الهرقلى و ملاقاته الامام(ع)
است، فرود مىآيد، و بار ميكند و مىآيد و ميرود در زمين به بيوت وخيم و خدم و حشم و شتر و خيل و غير ذلك و نقل كردهاند قصها در اين باب و احاديثى كه طولانى است شرح آن.
[قصة اسماعيل الهرقلى و ملاقاته الامام (ع)]
و من ذكر ميكنم از آن دو قصه را كه قريب العهد بود از زمان من و حديث كردهاند بآن جماعتى از ثقات اخوان من كه بود در بلاد حله شخصى كه او را اسماعيل بن الحسن الهرقلى ميگفتند از قريه كه آن را هرقل گويند؛ و او در زمان من وفات كرد، اما من او را نديده بودم و او را پسرى بود شمس الدين نام او از براى من حكايت كرد كه والد من از براى من گفت، و آنچنان است كه او را در جوانى بر ران چپ او جراحتى پيدا شد مقدار يك كف آدمى و در بهار منفجر ميشد؛ و بيرون مىآمد از او خون و ريمى و قطع كرده بود آن الم او را از بسيار چيزى كه بآن اشتغال مينمود و او مقيم بود در هرقل.
پس يك روزى آمد بحله و رفت بمجلس السعيد سيد رضى الدين على بن طاوس رحمه اللَّه و شكايت كرد بوى از جراحت خود، و گفت ميخواهم كه علاج كنم پس او حاضر كرد اطباء حله را از براى وى، و ايشان موضع جراحت را ديدند، گفتند اين فزونى گوشت و دمى است فوق رگ اكحل، و علاج اين امر خطير است و چون بريده گردد خوف آن هست كه بريده شود رگ پس او فوت گردد.
سيد رضى الدين قدس اللَّه روحه فرمود كه من متوجه بغدادم، و شايد اطباى آنجا اعراف و احذق باشند از اينها، پس تو همراه من بيا بآنجا؛ پس او با سيد رفت و او حاضر گردانيد اطبا را، ايشان نيز گفتند آنچه اطباى حله گفته بودند، پس سينه او از اين معنى تنگ شد، پس فرمود مر او را سيد كه