کشف الغمة ت و شرح زوارهای - اربلی، علی بن عیسی - الصفحة ٥٥ - ذكر دلائل الامام ابى الحسن موسى الكاظم
و دعاء خواند كه من نشنيدم و گرفته چوبى را كه آنجا افتاده بود و زد بر او و آوازى بر او زد، حمار برجسته ايستاد صحيح سليم، فرمود كه: اى مغربى ديدى چيزى اينجا از استهزا اين زمان ملحق شو باصحاب خود و ما رفتيم و او را گذاشتيم.
على بن ابى حمزه گويد كه من روزى ايستاده بودم بر كنار زمزم كه ناگاه مغربى آنجا پيدا شد چون مرا ديد بجانب من ميل كرد و بوسيد مرا خوش با فرح و سرور، گفتم: حال حمار تو چه شد؟ گفت و اللَّه كه صحيح و سليم است و من نميدانم كه از كجا بود كه منت نهاد خداى تعالى بآن بر من كه دراز گوش مرا زنده كرد بعد از مردن او. من گفتم كه: چون رسيدى بحاجت خود پس مپرس چيزى را كه نرسى بمعرفت آن.
و ديگر اسحاق بن عمار گفت كه: چون هارون حبس كرد أبى الحسن را (ع) داخل شدند بر او ابو يوسف و محمد بن حسن كه صاحبان ابى حنيفه بودند گفت يكى از ايشان آن ديگر را كه: ما بر يكى از دو امريم: يا آنست كه مساوى ميداريم او را، يا تشكيك ميكنيم او را، و هر دو نشستند در خدمت آن حضرت، پس آمد مردى كه موكل آن حضرت بود از قبل سندى و گفت: نوبت من منقضى شده و من باز ميگردم بمنزل خود پس اگر ترا حاجتى هست بفرما تا روا كنم و اتيان نمايم بآن در وقتى كه نوبت من شود، فرمود كه: مرا حاجتى نيست، پس او چون بيرون رفت فرمود مر أبى يوسف و محمد ابن حسن را كه عجب چيزيست اين كه سؤال ميكند مرا كه تكليف كنم او را بحاجتى كه بآن رجوع نمايد و حال آنكه او امشب خواهد مردن.