کشف الغمة ت و شرح زوارهای - اربلی، علی بن عیسی - الصفحة ٢٥٧ - باب در ذكر ورود ابى الحسن(ع) از مدينه بعسكر و وفات او در آنجا و سبب آن و عدد اولاد و طرفى از اخبار او
گفت ساعتى فكر كردم و اين در دل من افتاد كه سوار شوم دراز گوش خود را و بگردم درين شهر و او را منع نكنم بهر جا كه خواهد رود تا شايد كه خانه آن حضرت را بدانم بىآنكه از كسى پرسم.
پس كردم دنانير را در كاغذى و در آستين خود نهادم و سوار شدم و دراز گوش ميرفت در كوچه و بازار هر جا كه ميخواست تا بدر خانه رسيدم او ايستاد پس جهد كردم كه برود نرفت پس گفتم غلام را كه بهپرس كه اين خانه از آن كيست پرسيد گفتند از آن ابن الرضا (ع) گفتم اللَّه اكبر راه يافتم اين دلالتى است و حق تعالى راه نماينده است پس ناگاه خادمى سياهى از اين خانه بيرون آمد و گفت توئى يوسف بن يعقوب؟ گفتم بلى گفت فرود آى و بنشين در دهليز و باندرون رفت گفتم اين دلالت ديگر است از كجا دانست نام مرا و نام پدر مرا و نيست درين شهر كسى كه بشناسد مرا و من هرگز نيامدهام بدين شهر.
پس بيرون آمد خادم و گفت آن صد دينار كه در كاغذ نهاده و در آستين تست بده من، دادم بوى آن را و گفتم اين دلالت سيوم است و ديگر آمد كه باندرون بيا پس در رفتم تنها ديدم كه آن حضرت نشسته، فرمود كه يا يوسف چه حالست ترا درين زمان گفتم كه ظاهر شد مرا از برهان آنچه در او كفايت است مر آنكه اكتفا كند بآن، فرمود كه هيهات كه تو مسلمان نخواهى شد و ليكن زود باشد كه مسلمان شود فلانى ولد تو و او از شيعه ما باشد يا يوسف بدرستى كه اقوام زعم دارند كه دوستى ما نفع نخواهد داد امثال ترا دروغ مىگويند بخدا كه نفع خواهد داد ترا، برو از براى آن كار كه آمده كه زود باشد كه آنچه تو خواهى ميسر گردد پس من آمدم بدر خانه متوكل پس يافتم آنچه خواستم و بازگشتم.