منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٢٣١
مثلاً ديرينه شناسى مى گويد: مطالعه روى اسكلت هايى كه از ميليون ها سال پيش، به دست آمده نشان مى دهد كه موجودات زنده از صورت هاى ساده به صورت هاى پيچيده تر و كامل ترى تغيير شكل داده اند. و عبور از سادگى به پيچيدگى، مثبت نظريه تحول انواع واشتقاق برخى از برخى ديگر است.
اين نظريه بر فرض صحت، همگى مربوط به انسان هايى خواهد بود كه به قول آنان از ميليون ها سال پيش در اين پهنه، زندگى مى كردند نه به انسان جديد و جوان كه وحى آسمانى از آن پرده برداشته است.
طرفداران تحول انواع علاوه بر «ديرينه شناسى» از «تشريح تطبيقى» نيز كمك گرفته و مى گويند: كه تشريح مقايسه اى نشان مى دهد كه ميان موجودات، شباهت هاى زيادى به چشم مى خورد كه نشان دهنده رابطه نزديكى ميان انواع جانداران است و آنان روى مطالعه بر دستگاه گردش خون، دستگاه تنفس، و دستگاه اعصاب، شباهت هايى ميان موجودات به دست آورده و سرانجام نتيجه گرفته اند كه اين دستگاه ها از سادگى رو به پيچيدگى مى روند.
فرض كنيد كه اين نظريه صد در صد صحيح و پابرجا است و در عين صحت، از دو مطلب نبايد غفلت كرد:
١. زيست شناسى جز ارائه انواع مشابه قادر به ارائه چيزى ديگرى نيست و امّا اينكه نوعى از نوع ديگر مشتق و جدا شده است يك مسأله حدسى است و هرگز نمى توان آن را جزء محسوسات شمرد، و به خاطر يك چنين امر حدسى، دست به تأويل وحى الهى زد.
به ديگر سخن: اين گونه نشانه ها هرگز گواه بر خويشاوندى انسان با ساير جانوران نيست و هرگز اشتقاق جاندارى را از جاندار ديگر، ثابت نمى كند