منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ١١١
بود كه ناگهان نداى «الرحيل» سراسر سپاه اسلام را فرا گرفت و من از كجاوه خود درآمدم و براى قضاى حاجت، به نقطه دور رفتم، وقتى به نزد كجاوه خود بازگشتم متوجه شدم گردن بندى كه از مهره «يمنى» داشتم باز شده وبه زمين افتاده است، من بار ديگر به دنبال آن رفتم و مقدارى معطل شدم وگردن بند را در آنجا جستم وقتى به جايگاه خود بازگشتم ديدم كه سپاه اسلام حركت كرده و محمل مرا به گمان اين كه من در ميان آن هستم روى شتر گذارده و به راه افتاده اند و من تك و تنها در آنجا ماندم و مى دانستم وقتى به منزل بعدى رسيدند ومرا در محمل نديدند به سراغ من مى آيند.
اتفاقاً يك نفر از سپاهيان اسلام به نام «صفوان» از لشگر عقب مانده بود، به هنگام صبح مرا از دور ديد نزديك آمد و مرا شناخت بى آنكه با من سخن بگويد كلمه (إِنّا للّهِ وَإِنّا إليه راجِعُونَ) را به زبان جارى ساخت و شتر خود را خوابانيد ومن بر آن سوار شدم او مهار ناقه را در دست داشت و مرا به سپاه اسلام رساند وقتى منافقان بالأخص رئيس آنان از جريان آگاه شد به شايعه سازى پرداختند وشايعه در شهر پيچيد ونقل مجالس گرديد.
كار به جاى كشيد كه گروهى از مسلمانان درباره من گمان بد بردند. و پس از مدتى آيات «افك» نازل گرديد و مرا از تهمت منافقان پاك ساخت.
اين بخش از «شأن نزول» كه ما آن را از يك داستان بس مفصل، خلاصه كرديم قابل انطباق با آيات قرآنى هست و در آن چيزى كه با عصمت پيامبر منافى باشد، وجود ندارد.
اينك آياتى كه درباره اين جريان نازل شده است.
(إِنَّ الَّذِينَ جاؤُوا بِالإِفْكِ عُصْبَةٌ مِنْكُمْ لا تَحْسَبُوهُ شَرّاً لَكُمْ بَلْ هُوَ