منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ١٨
در همان روز ورود پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)كه هنوز مركب پيامبر زانو به زمين نزده و استراحت گاه او تعيين نشده بود، وقتى پيامبر از كنار «عبداللّه» گذشت او با خود انديشيد كه پيامبر بر او وارد خواهد شد، با قيافه خاصى رو به پيامبر كرد وگفت: «برو سراغ كسانى كه تو را فريب داده اند و تو را به اين نقطه آورده اند، بر آنها وارد شو و ما را فريب مده».
او با گفتار خود عناد خويش را نسبت به رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)ابراز كرد، ولى پيامبر با سكوت شكوهمندى از كنار او گذشت، سعد بن عباده فوراً خود را به رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)رسانيد و عذر گفتار او را خواست و گفت: «از گفتار او چيزى بر دل شما ننشيند، اوسيان و خزرجيان تصميم گرفته بودند كه او را بر خود رئيس و فرمانروا سازند، او مشاهده مى كند كه ورود شما، سرنوشت او را دگرگون ساخته و فرمانروايى را از او سلب كرده است پس چه بهتر برما وارد شوى، ما خزرجيان صاحبان قدرت و عزت هستيم».[١]
اين اولين و آخرين بار نيست كه اين مرد، كينه خود را آشكار مى سازد، بلكه پس از گذشت زمانى كه كار اسلام بالا گرفت، و شرك در محيط مدينه نابود گرديد و عبداللّه به ظاهر اسلام آورد، باز دشمنى خود را به نحوى آشكار مى ساخت.
روزى رسول گرامى براى عيادت «سعد بن عباده» رهسپار خانه او شد و در مسير راه به دژ «عبداللّه بن ابى اوسى» رسيد و مشاهده كرد كه عبداللّه در ميان گروهى مشغول سخن گفتن است، پيامبر كه مظهرعالى اخلاق بود نخواست با بى اعتنايى از آنها بگذرد، از اين جهت از مركب خود فرود آمد و در
[١] اعلام الورى، ص ٤٤ وبحار:١٩/١٠٨.