منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٥٩
جبهه بود وقتى واكنش پيامبر را از نزديك درباره هم پيمانان او از يهود مشاهده كرد چيزى نگذشت كه در نقطه اى به نام «بواط» كه باغستانى ميان «مدينه» و «اُحد» بود با سيصد تن، از منافقان از ارتش رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)جدا شد و آهنگ مدينه كرد و هر چه شخصيتى مانند «عبداللّه» پدر «جابر» كه خود مانند او از سران قبيله خزرج بود، او را پند داد، نپذيرفت و به بهانه اين كه پيامبر رأى آن جوانان را بر نظريه او مقدم داشت از شركت در جهاد سرباز زد.[١]
آيا يك چنين عكس العمل پس ازبازگردانيدن ستون نظامى يهودان چه معنايى مى تواند داشته باشد، جز اين كه رئيس حزب نفاق با عقب رانده شدن يهوديان از شركت در صحنه نبرد، طرح خود را ناكام ديد، و به شكست خود مطمئن گشت و دانست كه باقى مانده حزب نفاق را ياراى پياده كردن نقشه و طرح او نيست از اين جهت مسأله گزينش نظريه جوانان را بهانه كرد و از نيمه راه بازگشت و در برابر اصرار پدر «جابر» كه از ارتش اسلام جدا نشود گفت: من مى دانم جنگى رخ نمى دهد و اگر چنين جريانى پيش آيد، در كنار شما خواهم بود.
اين نوع سخنان و پريدن از شاخه اى به شاخه ديگر حاكى از نقشه عميقى است كه خوشبختانه جامه عمل نپوشيد.
قرآن به عمل زشت حزب نفاق و گفتگوى منافقان با پدر «جابر» اشاره مى كند و در اين مورد مى فرمايد:
(...وَقيلَ لَهُمْ تَعالَوْا قاتِلُوا فى سَبيلِ اللّهِ أَوِ ادْفَعُوا قالُوا لَوْ نَعْلَمُ قِتالاً لاتَّبَعْناكُمْ هُمْ لِلْكُفْرِيَومَئِذ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلإيمانِ يَقُولُونَ
[١] سيره حلبى:٢/٢٢٣; تاريخ الخميس:٢/٤٢٣.