منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٣٨
قرآن درباره اين مرد وپيروان او مى گويد:
(وَإِذا رَأَيْتَهُمْ تُعْجِبُكَ أَجْسامُهُمْ وَإِنْ يَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَولِهِمْ كَأَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ...) .[١]
«هنگامى كه آنان را مى بينى، شكل و قيافه آنها تو را به شگفت مى آورد و اگر سخن بگوييد (بر اثر قيافه حق به جانبى كه به خود مى گيرند) تو را به سخنان خود جلب مى نمايند، گويى چوب هايى هستند كه به ديوار تكيه داده شده اند».
جمله (خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ) بيانگر حال امثال عبداللّه بن ابى است كه در برابر منطق قرآن بسان چوب خشك به ديوار تكيه كرده وكوچك ترين حركت و انفعالى از خود نشان نمى دادند.
آمار اعضا و شبكه پنهانى نفاق
«عبداللّه بن ابى»، بر شرك و بت پرستى خود باقى بود، تا جنگ «بدر» رخ داد و قدرت و نيرومندى سربازان اسلام در معركه، بر حزب منافق قطعى گشت،از اين جهت چاره نديد جز اين كه از طريق «نفاق» عضو جامعه اسلامى گردد و با تظاهر به اسلام، شبكه سرّى را كه در آن مسلمان نماها و مشركان و يهودان مدينه، عضويت داشتند بگرداند.
تاريخ، اسامى گروهى از اعضاى اين حزب سرى را ضبط كرده است و از حادثه جنگ «اُحد» كه عبداللّه بن ابى با سيصد نفر از نيمه راه بازگشتند و از شركت در نبرد، سرباز زدند[٢] ومسلمانان را رها كردند، كاملاً استفاده مى شود
[١] منافقون/٤.
[٢] سيره ابن هشام:٢/٦٤: پيامبر با يك گروه هزار نفرى از مدينه بيرون رفت وعبداللّه با يك سوم آن جمعيت، از نيمه راه به مدينه بازگشت.