کشف الغمة ت و شرح زوارهای - اربلی، علی بن عیسی - الصفحة ٤٨ - ذكر دلائل الامام ابى الحسن موسى الكاظم
الحسن (ع) جواب آن بمن نيامد، بعد از آن در آنجا رمى جمار ميكرد بحمار كه بر من گذشت و بسوى من نگاه كرد و بجاريه كه در ميان جوارى بود، بعد از آن جواب كتابت فرستاد بمن كه: نمىبينم در اين خريدن باكى اگر نباشد در عمر او قلتى، گفتم: لا و اللَّه اين حرف كه آن حضرت فرموده خالى از چيزى نيست بخدا كه نمىخرم من او را گفت: از مكه بيرون نيامده بودم كه او را وفات رسيده دفن كردند.
و مرويست از وشا كه حديث كرد مرا حسن بن على كه حج كردم من و خال من اسماعيل بن الياس و من نوشتم اول كتابتى بابى الحسن (ع) و خال من نوشت كه: مرا دختران هست و پسر نيست و مردان ما همه كشته شدند و من زن خود را آبستن گذاشتم دعا فرماى خداى را كه بمن پسرى كرامت كند و نام كن او را، در جواب كتابت نوشت كه: حق تعالى حاجت ترا روا كرد او را محمد نام كن، پس ما آمديم بكوفه پسرى خدا داده بود پيش از رسيدن ما بشش روز ما در روز هفتم داخل شهر شديم أبو محمد گفت: بخدا كه او امروز مردى است و او را فرزندانند.
حديث كند اسماعيل بن موسى كه ما با أبو الحسن (ع) بوديم در عمره پس فرود آمديم در بعض قصورا امرا، و او امر فرمود بكوچ كردن، پس محملها بستند؛ و سوار شدند بعضى از غلامان، و آن حضرت در خانه بود خارج شده و بر در ايستاده و گفت: فرو گيريد بار را، اسماعيل گفت: آيا چيزى ديده؟ فرمود كه: زود باشد كه بيايد شما را باد سياه، اسماعيل گفت: من حاضر بودم كه ديدم شترى را كه مرا بر او كنيسه بود كه سوار ميشدم من در آن و برادرم احمد آن شتر برخاست بعد از