کشف الغمة ت و شرح زوارهای - اربلی، علی بن عیسی - الصفحة ٢٦٥ - باب در ذكر ورود ابى الحسن(ع) از مدينه بعسكر و وفات او در آنجا و سبب آن و عدد اولاد و طرفى از اخبار او
ما ذخيره بود.
حديث كرد ما را محمد بن الحسين الاشتر العلوى گفت بودم بر باب متوكل و من كودكى بودم در ميان جمعى از مردمان آنكه ميان طالبى بود تا عباسى تا جندى و چون آن حضرت مىآمد همه كس پياده ميشدند و تعظيم ميكردند تا داخل مىشد پس گفتند بعضى از ايشان مر بعضى را كه پياده نميبايد شد و تعظيم نمىبايد كرد براى اين جوان، او از ما شريفتر نيست و بزرگتر بسال، و اللَّه كه ما ديگر از براى او پياده نخواهيم شد و تعظيم نخواهيم كرد گفت ابو هاشم جعفرى كه چون مىديدند بعد ازين آن حضرت را پياده ميشدند و تعظيم ميكردند همه ايشان با انواع خوارى و فروتنى ابو هاشم گفت كه نه زعم شما آن بود كه اين چنين نكنيد گفتند بخدا كه چون او را ديديم مالك نفس خود نمىباشيم تا پياده ميشويم هم هاشم گويد كه طعام وليمه ميدادند از براى بعضى از اولاد خليفه پس طلب كردند ابو الحسن را (ع) با مردمان پس چون آن حضرت آمد بمجلس و او را ديدند اهل مجلس همه سكوت اختيار كردند از جهت اجلال او و جوانى بآن مجلس آمد كه او تعظيم آن حضرت نمينمود و بسيار ميگفت و مىخنديد پس آن حضرت روى كرد بوى و فرمود كه آيا مىخندى به پرى كه در خود مىبينى و از ذكر الهى غافل مىشوى و حال آنكه تو سه روز ديگر از اهل قبورى؟ گفت ما گفتيم اين دليلى است به بينيم تا چه مىشود پس امساك كرد جوان و از آن باز ايستاد و طعام خورديم و بيرون رفتيم پس روز ديگر جوان بيمار شد و در روز سيوم مرد و در آنجا او را دفن كردند.