کشف الغمة ت و شرح زوارهای - اربلی، علی بن عیسی - الصفحة ٢٦٤ - باب در ذكر ورود ابى الحسن(ع) از مدينه بعسكر و وفات او در آنجا و سبب آن و عدد اولاد و طرفى از اخبار او
از آن جمله آنست كه ابو هاشم جعفرى روايت كند كه من در مدينه بودم در وقتى كه ميگذشتند بعضى از لشكريان ترك ايام واثق ابو الحسن (ع) فرمود كه بيرون آئيد با ما تا نظر كنيم به تعبيه اين تركى پس بيرون رفتيم پس گذشت بما تعبيه او و گذشت بما تركى پس آن حضرت او را بتركى تكلم كرد پس او فرود آمد و سم مركب او را بوسه داد و گفت من گفتم آن ترك را كه چه گفت ترا گفت خواند مرا بنامى كه در كوچكى مرا نام كرده بودند مرا در بلاد ترك و ندانسته بود هيچ كس تا اين زمان هم او روايت كند كه من رفتم روزى بخدمت ابى الحسن (ع) او بزبان هندى بمن سخن گفت من ندانستم كه چه بگويم در مقابل آن پاره سنگريزه در پيش وى بود پس از آن برداشت و در دهان مبارك گرفت و مكيد تا سه نوبت و بمن داد تا در دهان گرفتم پس بخدا سوگند كه از آن نزد وى جدا نشدم تا تكلم كردم بهفتاد و سه زبان كه اول آن زبان هندى بود و هم او روايت كند كه بيرون رفتم با آن حضرت (ع) بظاهر سرمنرأى كه باستقبال بعضى از طالبيان بيرون آمده بودم و ايشان دور بودند من انداختم غاشيه زين را و آن حضرت بر آن نشست و من پيش وى نشستم و او حديث ميكرد بمن من شكايت كردم بوى كوتاهى دست و تنگى معاش خود را؛ پس دست مبارك برد بريگى كه بر آن نشسته بود و قبضه از آن بمن داد و فرمود كه فايده گير باين يا أبا هاشم و پنهان كن آنچه ديدى پس نگاه داشتم با خود و بازگشتيم پس من چون نگاه كردم ديدم كه آن طلاى احمر است مثل آتش، زرگرى را بخانه آوردم و آن را سبيكه ساخت نديدم طلاى از آن بهتر گفت از كجاست ترا اين كه من ازين عجبتر نديدم؟ گفتم از ديرگاه است كه اين از براى