کشف الغمة ت و شرح زوارهای - اربلی، علی بن عیسی - الصفحة ٢٦١ - باب در ذكر ورود ابى الحسن(ع) از مدينه بعسكر و وفات او در آنجا و سبب آن و عدد اولاد و طرفى از اخبار او
آن حضرت فرمود مر او را كه آيا من هم عرض كنم بر تو لشكر خود را؟ گفت بلى پس آن حضرت طلبيد آن را از خداى تعالى پس ناگاه ميان آسمان و زمين از مشرق تا مغرب ملائكه مسلح پر شد، بر خليفه بيخودى دست داد، پس چون بخود بازآمد، آن حضرت فرمود كه ما رغبت نداريم بدنياى شما، ما مشغوليم بامر آخرت پس نيست بر تو چيزى كه گمان ميكنى.
و ديگر روايت كرده شده از محمد بن فرج كه گفت مرا على بن محمد (ع) كه هر گاه خواهى كه سؤال كنى مسأله را بنويس آن را و بگذار آن نوشته را در زير مصلاى خود ساعتى بعد از آن بيرون آر و نظر كن در او گفت پس چنين كردم پس يافتم جواب مسأله را مشروح در او و ديگر روايت كند أبو سعيد سهل بن زياد گفت حديث كرد مرا ابو العباس فضل بن أحمد بن اسرائيل الكاتب و ما در خانه او ميبوديم در سرمنرأى پس جارى گردانيد ذكر ابى الحسن على النقى (ع) و گفت يا أبا سعيد حديث كنم ترا بچيزى كه حديث كرده بآن پدر من؟ گفت ما با منتصر بوديم و پدر من كاتب او بود، پس داخل شديم و متوكل بر تخت نشسته بود پس منتصر بر او سلام كرد و ايستاد و من ايستادم در عقب او، و بود كه هر گاه پيش او ميرفت او تعظيم و تكريم وى بجاى مىآورد، و مىنشاند او را پس دراز كرد قيام را و يك پاى را بر آن ديگر انداخته بود و او اذن نداد او را بنشستن و ديدم روى او را كه ساعت بساعت متغير مىشود و ميگويد مر فتح بن خاقان را كه اين آنست كه ميگويند در او آنچه ميگوئى و باز مىگفت اين را و فتح تسكين ميداد او را و ميگفت دروغ بر او مىبندند و او از قهر همچو آتش زبانهكش شده بود و مىگفت بخدا كه بكشم اين مرائى زنديق را كه او دعوى دروغ ميكند و طعن مينمايد در دولت من