کشف الغمة ت و شرح زوارهای - اربلی، علی بن عیسی - الصفحة ٢٦٠ - باب در ذكر ورود ابى الحسن(ع) از مدينه بعسكر و وفات او در آنجا و سبب آن و عدد اولاد و طرفى از اخبار او
آنست كه او امام شماست؟ گفتم آن را باك ندارم و او را ميخواهم گفت من مامورم بقتل او و من فردا اين كار خواهم كرد؛ پس چون بيرون رفت صاحب بريد من داخل شدم بر او پس او نشسته بود و آنجا قبرى بود كنده پس سلام كردم بر او و گريستم بگريه سختى فرمود كه سبب گريه چيست گفتم آنچه از اين قوم مشاهده ميكنم فرمود كه گريه مكن كه تمام نخواهد شد براى ايشان اين داعيه و حاجب درنگ نخواهد كرد بيشتر از دو روز كه حق تعالى خون اين خواهد ريخت و خون صاحب او پس بخدا كه نگذشت غير دو روز تا كشته شد و ديگر آنكه ابو محمد طبرى گويد كه من آرزو داشتم كه مرا انگشترين باشد از نزد آن حضرت (ع) پس آمد نصر خادم و دو درهم آورد من آن را انگشترى ريختم و داخل شدم بر قومى كه شراب مىخوردند، در من آويختند و مرا يك دو قدح شراب دادند و آن انگشترى بغايت تنگ بود در انگشت من چنانچه در انگشت نمىتوانستم گردانيد از براى وضو پس صباح برخاستم در انگشت من نبود و نيافتم پس توبه كردم و بازگشت نمودم بحق تعالى و ديگر متوكل عرض لشكر خود ميداد امر كرد كه هر سوارى پر كند تو بره مركب خود را از خاك و بريزد در يك موضعى پس آن تلى شد همچو كوهى و آن را تل مخالى مىگفتند و برآمد او و ابو الحسن (ع) بر آن تل او گفت مر آن حضرت را كه ترا طلب كردم تا مشاهده فرمائى خيول و لشكر ما را و همه سلاحها پوشيده بودند و مركبها و خود را آراسته بنيكوترين زينتى، و او عرض داد آن لشكر را بتمامتر سازى و بزرگتر هيئاتى، و غرض او از آن شكستن دل آن كس بوده كه خواهد كه بر او خروج كند و بود كه مىترسيد از ابى الحسن (ع) كه مبادا أمر كند يكى را از أهل بيت خود كه بر او خروج كند