قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٩٩ - آيا فلسفه بىطرف است؟
به عبارت ديگر مىتوان گفت يك حكيم الهى در جهانبينى خويش همانند شخصى است كه در مورد يك صحنۀ نمايش هم بازيگرى است كه نقش خويش را خوب ايفا مىكند و هم تماشاگرى كه صحنه را در نهايت دقت نظاره مىنمايد. اين مسئله با در نظر گرفتن حكمت عملى و فلسفۀ اخلاق در مورد فلسفۀ اسلامى روشنتر مىگردد.
اما اين مسئله كه آيا بين حكمت نظرى و حكمت عملى، يا ميان فلسفه و اخلاق، رابطۀ منطقى وجود دارد يا نه و اگر رابطهاى وجود دارد آن رابطه چگونه است، مستلزم مجال وسيعتر و بحث مفصلتر است كه اين مختصر را گنجايش آن نيست.
مسئلۀ ديگرى كه به شدت نيازمند يك بررسى كامل است، اين است كه چرا در تاريخ فلسفۀ اسلامى، فلسفۀ اخلاق و حكمت عملى كمتر مورد بحث و بررسى قرار گرفته است؟ آيا علت اين امر آن بوده كه لكام پنجگانه عمليه در فقه اسلامى جايگزين حكمت عملى شده يا دليل ديگرى غير از اين وجود داشته است؟ بررسى اين مسئله مستلزم طرح يك بحث جالب و جامع الاطراف خواهد بود. ناگفته نماند كه اگر عرفان و تصوف را در تاريخ فلسفۀ اسلامى از فلسفه جدا ندانيم، خواهيم ديد كه حكمت عملى يا فلسفۀ اخلاق نقش تعيينكنندهاى را به عهده خواهد داشت؛ زيرا عرفان يا تصوف براساس سلوك عملى استوار است و سالك طريق معرفت پيوسته در عمل مىكوشد. در عرفان اسلامى، فاصلهاى ميان نظر و عمل وجود ندارد؛ عمل سالك چيزى نيست جز آنچه مىانديشد و نظر سالك نيز در عمل وى آشكار است. در سير و سلوك عرفانى، كه يك نوع گذر كردن از وادى كثرت به مقام وحدت است، هرگونه جدائى بين نظر و عمل از ميان برداشته مىشود تا جائى كه غلبۀ وحدت، مجال هيچگونه كثرت و جدائى را باقى نمىگذارد؛ حكم عقل در آگاهى قلب فرومىرود و آگاهى قلب از حكم عقل سر برمىآورد. خواستههاى دل از دايرۀ احكام ادراك بيرون نيست و احكام ادراك همان خواستههاى دل را آشكار مىنمايند. هاتف اصفهانى، عارف معروف، در اين باب نيكو سروده آنجا كه