قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ١٦٩ - داستان پرماجراى عقل و حس
از راه حواس مىآيد. دو هزار سال بعد از آن واقعه، جان لاك مىپنداشت كه وى اين معنى را خوب دريافته است. پس معيار حقيقت را هميشه در حواس بايد ديد. حقيقت آن چيزى است كه آن را مىچشيد، لمس مىكنيد، مىبوئيد، مىشنويد و مىبينيد. آيا از اين سادهتر چيست؟
اما اين پاسخ، افلاطون را خرسند نساخت. او مىگفت اگر حقيقت اين است، پس حقيقت وجود ندارد زيرا مردم در شنيدن و بوئيدن و چشيدن و لمس كردن و ديدن اشياء يكسان نيستند. اگر سخن سوفسطائيان درست باشد، پس كودك خردسال و مرد حكيم هر دو به يكسان ميزان سنجش حقيقت خواهند بود. افلاطون عقل را تكيهگاه حقيقت، و نسبت مفاهيم عقلى را به دريافتهاى حواس، مانند نسبت فرمانروايان به تودۀ مردم مىدانست. هردو بايد تودۀ درهم و برهمى را با ارتباط ميان مراكز فرماندهى اداره كنند. ارسطو با او همعقيده بود و او بود كه پيش از همه در جستجوى قوانين استدلال برآمد و از منطق يك علم جداگانه ساخت. هيچچيز درست نتواند بود مگر اينكه نتيجۀ يك قياس كامل باشد. برخى از متفكرين گفتند چنين نيست زيرا صحت كبرى بسته به اين است كه نتيجه پيش از تشكيل قياس صحيح باشد. پيش از اثبات اينكه «سقراط حيوان ناطق است» نمىتوانيد بگوئيد «هر انسانى حيوان ناطق است» پس استدلال قياسى هميشه ناقص است.
اپيكور گفت بسيار خوب، پس بگذار تا سخن سوفسطائيان را بپذيريم و تنها دريافت حواس خود را باور كنيم. شكاكان در پاسخ گفتند اين نتواند بود؛ آفتاب به نظر همچون كدوى حلوائى مىرسد آيا در اينجا به دريافت حواس باور كنيم؟
يكى از فلاسفه مىگفت هيچچيز قطعى نيست و به همين جهت شاگردان وى با آنكه خيلى او را گرامى مىداشتند در مرگش گريه نكردند، زيرا نسبت به مرگ استاد يقين حاصل نكرده بودند، بدينگونه روزگار فلسفه با بازى عقل و حس سپرى شد تا آنكه روميان و يونانيان از صحنه كنار رفتند و اروپا را براى مسيحيت و كليسا خالى گذاشتند. در اين دوران احكام الهى راهبر مردم