قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ١٢٣ - اصول نظريات در باب حركت
آن مقوله جوهر باشد يا عرض؛ و قسم سوم عبارت است از موضوع حركت.
در باب موضوع حركت سخن بسيار گفته شده ولى موضوع حركت در جوهر جهان از نظر صدر المتألهين و پيروانش چيزى جز هيولا، كه به صورتى نامعين متحصل است، نيست. آنچه مورد تغيير و تبديل واقع مىشود، خصوصيتهاى صورتهاى گونهگون است و آنچه موضوع اين همه دگرگونىهاست همان هيولاى متحصل به صورتى نامعين است.
اكنون كه تفاوت بين معانى سهگانه معلوم شد، تعريف معنى حركت نيز به روشنى معلوم مىگردد؛ زيرا تجدد و نوبهنو شدن يك چيز، همان خروج تدريجى شىء از مرحلۀ قوه به مقام فعل است. اين تعريف در باب حركت از قديم الايام مورد توجه فلاسفه بوده است؛ ولى ارسطو و پيروانش اين تعريف را نپسنديده و ايرادهائى بر آن وارد ساختهاند.
لازم به يادآورى است كه اين تعريف يا هرگونه تعريف ديگر براى معنى حركت فقط تعريفهاى لفظى يا شرح الاسم هستند و به هيچوجه تعريف حقيقى بهشمار نمىآيند؛ زيرا اولا حركت يك معنى بديهى است كه معمولا به كمك حواس در انديشۀ انسان حاصل مىشود؛ ثانيا تعريف حقيقى بايد از جنس و فصل تركيب گردد. جنس و فصل منطقى نيز بايد از ماده و صورت خارجى انتزاع شوند. درحالىكه حقيقت حركت در خارج نه ماده دارد و نه صورت. به اين ترتيب بايد گفت حركت، از نوع ماهيات نيست و تحت هيچ مقولهاى از مقولات نمىتوان آن را محدود كرد. به همين جهت است كه مىبينيم حركت در مقولات مختلف وجود دارد و در هر مقولهاى از جنس همان مقوله خواهد بود؛ يعنى در مقولۀ جوهرى، جوهر بهشمار مىآيد و در مقولۀ عرضى چيزى جز عرض نيست.
همانگونه كه گذشت ارسطو نظر فلاسفۀ باستان را در باب حركت نپسنديده و به جاى آن مطابق نقل حكماى اسلامى تعريف ديگرى آورده است. به حسب اين تعريف، «حركت، كمال اول