قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٤٦٦
به حس باصره به عهده داشته باشد، چيزى جز وجود صوت نمى- باشد. طنين صوت در حس سامعه چيزى است كه هم خود را ظاهر مىسازد و هم منشأ پيدايش يا معروض خود را تعيين مىنمايد. نتيجۀ اين سخن آن است كه اگر وجود نور در حس باصره و از طريق چشم داراى معنى ظهور و روشنائى است، وجود صوت نيز در حس سامعه و از طريق گوش داراى معنى ظهور و روشنائى مىباشد. اكنون اگر ملاك و معنى نور معلوم باشد هرچيزى كه داراى همين ملاك و معنى باشد، ناچار داراى معنى نور و روشنائى خواهد بود. جاى هيچگونه ترديد نيست كه آنچه اهل عرف و جمهور مردم از لغت نور اراده مىكنند، چيزى جز نور محسوس نمىباشد. عامۀ مردم وقتى از نور سخن مىگويند، همان چيزى را اراده مىكنند كه در چشم آنها علت ديدن بهشمار مىآيد، ولى اگر ملاك و معنى نور، روشن بودن و روشن كردن است، بايد گفت هر چيزى كه داراى اين خصلت باشد، نور بهشمار مىآيد.
برخى از حكما براساس همين معنى و طبق همين ملاك گفتهاند: «النور هو الظاهر لنفسه، المظهر لغيره و الظلمة ما يقابله» يعنى «نور» عبارت است از چيزى كه در حد ذات خود روشن باشد و ساير اشياء را نيز روشن گرداند. اگر اين سخن حكما در باب معنى نور درست باشد، ناچار بايد گفت مفهوم نور همانند مفهوم وجود يك مفهوم عام و شامل است كه همهچيز را در جهان ادراك فرا مىگيرد. حقيقت امر اين است كه آنچه هم در حد ذات خود روشن است و هم ماهيات را روشن مىگرداند چيزى جز وجود نمىباشد. به اين ترتيب مىتوان گفت وجود، نور است زيرا وجود را هيچچيز نمىتواند روشن گرداند. هستى، به خود هستى روشن است؛ ماهيات را نيز هستى روشن مىسازد. جائى كه هستى نيست روشنائى نيست. بنابراين بايد گفت نيستى ظلمت و تاريكى به شمار مىآيد. در عرف عام ظلمت و تاريكى هنگامى معنى پيدا مىكند كه حس باصره از دريافت نور محسوس محروم مانده باشد. نيستى نور در حس باصره تاريكى بهشمار مىآيد ولى در عرف حكما دايرۀ معنى ظلمت و تاريكى گستردهتر است؛ زيرا در نظر