قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٣٣٥ - آيا نيستى علت علت نيستى است؟
اعدام ملكات مفهوم پيدا مىكند؛ زيرا ذهن انسان در ميان يك سلسله از موجودات، كه آنها را ملكات مىنامند، يك نوع امتياز و جدائى مىيابد؛ پس از اين مرحله است كه مىتواند نيستى هريك از آنها را نيز تصور نمايد. به اين ترتيب مىتوان گفت اگر امتياز و جدائى بين موجودات در جهان ذهن ترسيم نشده باشد، امتياز و جدائى بين نيستىها به هيچوجه امكانپذير نخواهد بود. در نيستى، از آن جهت كه نيستى است، هيچگونه امتياز و تعدد نيست. عقل محض، كه از وجود صرف و هستى ناب نشأت مىگيرد، نيستى را نمىيابد؛ زيرا در عالم ادراك بين مدرك و مدرك سنخيت و مناسبت معتبر است.
آنجا كه نيستىها به تبعيت از هستىها در ذهن ترسيم مى- شوند، مرتبه و مقام عقل محض نيست؛ زيرا مقام عقل از مرحلۀ جزئيات برتر و بالاتر است. به عبارت ديگر مىتوان گفت امتياز و جدائى بين نيستىها، بالعرض امكانپذير است؛ ولى امتياز و جدائى در نيستى، از آن جهت كه نيستى است، بالذات نامعقول بهشمار مىآيد.
آيا نيستى علت، علت نيستى است؟
باتوجه به آنچه تاكنون در اينجا ذكر شد، اين مطلب معلوم شد كه در نيستى از آن جهت كه نيستى است عليت و معلوليت نيز بىمعنى و نامعقول است؛ زيرا نيستى جز رفع هستى هيچ معنى ديگرى ندارد در آثار بسيارى از متكلمين اين عبارت به صورت يك جملۀ رايج و مشهور است كه گفتهاند: «عدم علت، علت عدم معلول است» . اكنون در اينجا اين پرسش پيش مىآيد كه اگر در عدم، از آن جهت كه عدم است، عليت و معلوليت معقول نيست؛ چگونه مىتوان اين جمله را، كه در آثار متكلمين فراوان ديده مىشود، از نظر عقلى و منطقى توجيه كرد؟
پاسخ اين پرسش اين است كه اين جمله، اگرچه در آثار متكلمين فراوان ديده مىشود؛ ولى مقصود آنان به هيچوجه اين