قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٤١ - علم حصولى و علم حضورى
گرفته توجه نكردهاند؛ زيرا همانگونه كه ذكر شد خصلت اصلى علم حضورى در اين است كه زوالناپذير است بهطورى كه هيچگونه جدائى و انفكاك بين ذات و حضور ذات براى ذات امكانپذير نيست. بنابراين غيبت ذات از ذات يا عدم حضور خويشتن خويش براى خويش قابل تصور نيست و در اين صورت است كه سخن گفتن از ضمير ناخودآگاه مستلزم يك نوع تناقض آشكار است. به عبارت ديگر مىتوان گفت اگر مقصود اين گروه از كلمۀ ضمير ذات انسان باشد و اگر كلمۀ آگاهى در معنى علم حضورى بكار گرفته شود ناچار معنى ضمير ناخودآگاه از حوزۀ ضمير و ذات انسان بيرون خواهد افتاد، زيرا صدر و ذيل اين جمله با يكديگر متناقض خواهند بود. با توجه به آنچه در اينجا ذكر شد اين مسئله نيز بروشنى معلوم مىگردد كه علم حضورى نه از نوع تصور است و نه از نوع تصديق؛ بلكه گونهاى است از آگاهى كه با همۀ انواع آگاهىها متفاوت است ولى در عينحال هرگونه آگاهى بدون اتكاء به علم حضورى امكان تحقق نمىيابد؛ زيرا انسان در هر مرحله از مراحل ادراك، اعم از اينكه در مرحلۀ تصور باشد يا مرحلۀ تصديق، حضور خويشتن خويش را نيز ادراك مىنمايد؛ يعنى هرگاه انسان به چيزى مىانديشد بوضوح مىداند كه اين خود اوست كه مىانديشد.
به عبارت ديگر مىتوان گفت اگر هرگونه انديشهاى را در نهايت دقت بررسى و تحليل نمائيم خواهيم ديد يك انديشه نسبت به يك شىء از سه عنصر اساسى تشكيل شده است. عناصر اصلى و اساسى كه در تشكيل يك انديشه نسبت به يك شىء به كار مىروند عبارتند از:
١-عنصر انديشنده.
٢-نفس انديشه.
٣-شىء انديشيده شده.
اكنون اگر در هرگونه انديشه از انديشههاى انسانى عنصر انديشنده از دايرۀ انديشه بيرون بماند و حضور خود را در صحنۀ انديشه حفظ نكند دو عنصر ديگر نيز در صحنه حضور نخواهند