قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٣٤٠ - كل عالم فمعلومه غير معلوم عالم آخر
هميشه در وجود علت موجود است. احاطۀ علت نسبت به معلول نيز يك احاطۀ قيومى بشمار مىآيد. آنچه لازم است در اينجا مورد بررسى قرار گيرد، اين است كه آيا در مورد علم يك عالم، نسبت به آنچه بيرون از ذات وى بهشمار مىآيد؛ واقعيت ظهور يا حضور كه ملاك علم است، چگونه تحقق مىيابد؟ لازم به يادآورى است كه واقعيت علم چيزى جز يك نوع ظهور يا حضور معلوم نزد عالم نيست. حضور معلوم نزد عالم نيز بدون يك نوع اتحاد و يگانگى بين عالم و معلوم به هيچوجه امكانپذير نمىباشد. اكنون سخن در اينجاست كه آيا اتحاد بين عالم و آنچه خارج از ذات وى به شمار مىآيد، چگونه امكانپذير مىگردد؟
جاى هيچگونه ترديد نيست كه نسبت ميان دو مرحله از وجود يك شخص، يعنى عالم نبودن و سپس عالم شدن، چيزى جز نسبت قوه به فعل يا نقص به كمال نمىباشد. به عبارت ديگر مى- توان ادعا كرد كه ذات يك شخص پيش از اينكه نسبت به چيزى عالم باشد به منزلۀ قوه يا هيولاست؛ ولى ذات همين شخص پس از عالم شدن نسبت به آن چيز به منزلۀ فعليت يا صورت بهشمار مى- آيد. در واقع مىتوان گفت شخص انسان در همۀ مراحل علم و ادراك پيوسته از قوه به فعل و از نقص به كمال در حال تغيير و تكامل است. اين مسئله نيز بديهى است كه يك موجود هنگامى از مرحلۀ قوه به فعل يا از مرحله نقص به كمال راه يابد كه ميان اين دو مرحله نوعى اتصال و ايجاد برقرار باشد.
اكنون براى اينكه نوع اتصال يا اتحاد، و يا هرگونه ارتباط ميان مدرك و مدرك، معلوم گردد ناچار بايد انواع گونهگون اتصال ميان اين دو مرحله را مورد بررسى دقيق قرار دهيم.
بطور كلى ميان عالم و معلوم يا هرگونه مدرك و مدرك چندين نوع اتصال يا اتحاد مىتوان فرض و تصور كرد. همۀ آن انواع به ترتيب عبارتند از:
١-شخص عالم از دايرۀ ذات خود بيرون آيد و با موجود خارجى به عنوان يك معلوم به هر ترتيب كه ممكن است، اتصال پيدا كند.