قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٨٤ - نه موجود معدوم مىشود و نه معدوم موجود
هستى يك شىء، به همان مرحله از زمان كه آن را اشغال كرده است، بستگى دارد بطورى كه اگر بخواهيم هستى آن شىء را در غير زمان خودش تصور نمائيم ديگر هستى آن شىء نخواهد بود. به اين ترتيب اگر فرض شود كه بر هستى يك شىء نيستى عارض مىشود، بايد هستى آن شىء از زمان خودش رفع گردد؛ و اين همان چيزى است كه ممتنع و محال بودن آن بديهى است.
خلاصه: هستى هر شيئى از اشياء اگرچه همواره محفوف در بين دو نيستى است كه عبارتند از نيستى سابق و نيستى لا حق؛ ولى حقيقت امر اين است كه هيچيك از اين دو نيستى نمىتوانند نيستى آن شىء بوده باشند زيرا نه نيستى سابق به هستى شىء مربوط است و نه نيستى لا حق؛ بلكه آنچه مىتواند به هستى شىء مربوط باشد نوعى از نيستى است كه برخى از حكما آن را «عدم بديل» خواندهاند. «عدم بديل» عبارت از نوعى نيستى است كه نقيض هستى شىء است؛ و اين همان نيستى است كه هستى هرگز آن را نمىپذيرد؛ همانگونه كه آن هم هستى را به هيچوجه پذيرا نخواهد شد.
حاج ملا هادى سبزوارى در حاشيه شرح منظومه اين مسئله را بدينگونه مطرح كرده است: «. . . على ان العدم السابق ليس عدما له اذ ليس موجود مترقبا فى غير وقته حتى يكون رفعه هناك عدما له اذ لكل موجود مرتبة خاصة و لكل حادث متى خاص، نعم الوهم يطمع وجوده فى كل الاوقات و يضع قبول الماهية النوعية للوجود و شأنيتها له موضع قبول لهوية و هذا طمع كاذب و ايضا عدم الشىء لا بد ان يكون نقيضه و رفعه فاتحاد الزمان شرط اذ عدم القيام فى الليل لا يطرد القيام فى النهار اما العدم البديل المفروض فى مقامه مرتفع بوجوده هو نعم البدل» ٢٩بنابراين نيستى شىء نه نيستى سابق است و نه نيستى لا حق؛ بلكه نوعى از نيستى است كه با هستى شىء در زمان متحد است و اين همان نيستى نقيض است كه هستى هرگز آن را نمىپذيرد و در اينجا به روشنى معلوم
٢٩ -شرح منظومه سبزوارى (چاپ ناصرى) ، بخش حكمت، ص ٦٩. حاشية منه.