قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ١٥٢ - دليل قاعده
ديگرى روبرو خواهيم بود و آن اشكال عبارت از اين است كه ادراك كلى، از آن جهت كه كلى است، به هيچوجه ادراك جزئى مشخص را، از آن جهت كه يك ادراك جزئى مشخص است، نتيجه نمىدهد؛ زيرا كلى همواره مستلزم كلى است و امر آن از جهت كلى بودن برتر و والاتر از آن است كه تا مقام جزئى بودن، از آن جهت كه جزئى و مشخص است، تنزل يابد.
در اينجا ممكن است اين پرسش پيش آيد كه آيا آنچه به عنوان دليل براى اثبات قاعدۀ فلسفى مزبور، ذكر شد با آنچه ميان حكما و ارباب منطق رايج است منافات ندارد؟ مگرنه اين است كه حكما و ارباب منطق مبناى اصلى هرگونه انتقال و استدلال فكرى را از كلى به جزئى مىدانند؟ مطالعۀ دقيق در آثار حكما نشان مىدهد كه اين اصول از نظر آنان پذيرفته شده است:
١-انسان در ذهن خود احكام بديهى دارد.
٢-آن احكام بديهى ارزش يقينى دارند.
٣-ذهن به وسيلۀ آن احكام بديهى از حكم كلى به حكم جزئى مىرسد.
٤-اساس هرگونه استدلال فكرى، از كلى به جزئيات است.
پاسخ اين پرسش اين است كه آنچه حكما و ارباب منطق مىگويند با آنچه در اينجا ذكر شد، هيچگونه منافاتى ندارد؛ زيرا اگرچه از نظر جمهور حكما مبناى هرگونه انتقال و استدلال فكرى از حكم كلى به جزئى رسيدن است، ولى اين حكم در صورتى درست است كه حكم جزئى به جزئيت و تشخص مقيد نباشد، زيرا اگر حكم جزئى به جزئيت و تشخص مقيد شود، احكام كلى نمىتواند به آن سرايت كند.
بطور مثال اگر كسى مفهوم كلى انسان را ادراك نمايد مىتواند به ادراك همۀ افراد انسان، كه جزئيات اين كلى بهشمار مىآيند، نائل گردد؛ ولى با ادراك مفهوم كلى انسان به هيچوجه نمىتوان جزئيت و تشخص يك فرد را با همۀ خصوصيات و عوارض مشخصۀ وى اثبات نمود؛ و اين همان چيزى است كه در اين قاعده مورد بحث است؛ يعنى كلى را به جزئى از آن جهت كه جزئى و