قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٤٢٤ - طرح يك پرسش و بيان پاسخ آن
و ايجاد واقع شود؛ در اين صورت ممكن است اين پرسش پيش آيد كه اگر ماهيت به هيچوجه مجعول نمىباشد آيا نمىتوان گفت آنچه مجعول و مخلوق نيست از مصاديق واجب الوجود است؟ به عبارت ديگر گفته مىشود وقتى چيزى در اين جهان نيازمند به علت نباشد ناچار بايد آن را واجب الوجود بهشمار آورد.
در مقام پاسخ به اين پرسش گفتهاند: مجعول واقع نشدن يك چيز هرگز به معنى واجب الوجود بودن آن نيست؛ زيرا برخى از امور از جهت مرتبه و مقام، پائينتر از جعل و ايجاداند. ماهيت چيزى است كه از جهت مرتبه و مقام، همواره پائينتر از جعل و ايجاد قرار گرفته است. آنچه مجعول واقع مىشود ناچار داراى نوعى تحصل و فعليت است؛ درحالىكه ماهيت، از آن جهت كه ماهيت است، داراى هيچگونه فعليت و تحصل نمىباشد. واجب الوجود مجعول نيست، ماهيت نيز مجعول نمىباشد؛ ولى واجب الوجود فوق مقولۀ جعل است درحالىكه يك ماهيت هميشه دون مرتبۀ جعل قرار گرفته است.
اكنون كه معلوم شد ماهيت به هيچوجه مورد تعلق جعل و ايجاد واقع نمىشود، اين مسئله نيز معلوم مىشود كه جعل و ايجاد خصلت وجود و ملك طلق هستى بهشمار مىآيد. حقيقت وجود به ذات خويش متجلى است. تجلى وجود، ظهور هستى است و ظهور يك شىء به هيچوجه مباين و جدا از شىء نمىباشد؛ زيرا اگر چيزى مباين و جدا از يك شىء باشد ظهور آن بهشمار نمىآيد. نخستين تجلى هستى را «وجود منبسط» يا «عقل كلى» نام نهادهاند. وجود منبسط، مثال هستى است. عقل كلى نيز طراز وجود بهشمار مىآيد؛ زيرا اثر فاعل در فعل، چيزى جز مثال فاعل نمىباشد. تأثر و انفعال يك شىء از فاعل به معنى اين است كه آن شىء مثال فاعل را در خود پذيرفته است؛ مثلا گفته مىشود وقتى آتش در يك جسم اثر مىكند و آن جسم از آتش اثر مىپذيرد، كارى كه در واقع و نفس الامر انجام مىشود اين است كه آتش مثال خود را، كه چيزى جز سخونت و گرمى نيست، در جسم ديگر ايجاد مىكند. در مورد ساير امور نيز وضع به همين منوال است.