قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٤٦٧
آنها نيستى ظلمت است. آنچه نيست نمىتوان آن را يافت و آنچه را نمىتوان يافت نمىتوان آن را روشن ساخت.
باتوجه به آنچه تاكنون در اينجا ذكر شد، مىتوان ادعا كرد آنچه از مفهوم وجود مستفاد مىشود همان چيزى است كه از مفهوم نور يا ظهور مستفاد مىگردد. همانگونه كه وجود هم بسيط است و هم نيازمند تعريف نمىباشد، نور و ظهور نيز، هم بسيط بهشمار مىآيند و هم نيازمند تعريف نمىباشند. در باب وجود، شدت و ضعف يا تقدم و تأخر، از مراتب تشكيك بهشمار مىآيند. در باب نور و ظهور نيز، شدت و ضعف يا تقدم و تأخر، چيزى جز مراتب متفاوت تشكيك نمىباشد. مصداق ظهور چيزى جز وجود نمىباشد. مفهوم نور حقيقى نيز جز در مورد وجود مصداق پيدا نمىكند. هر چيزى كه در جهان ظاهر گردد ناچار از حقيقت ظهور ظاهر مىگردد. به اين ترتيب مىتوان گفت حقيقت ظهور چيزى است كه هم در حد ذات خود ظاهر است و هم اشياء ديگر را ظاهر مىگرداند. حقيقت وجود نيز به همين منوال است. زيرا هرچيزى كه در جهان موجود گردد، ناچار به وجود موجود مىگردد.
به اين ترتيب مىتوان گفت حقيقت وجود در حد ذات خود موجود است. همۀ موجودات ديگر نيز به وجود موجود مىباشند. همانگونه كه در آغاز اين مبحث ذكر شد نور، در عرف عام تنها در مورد حس باصره مصداق پيدا مىكند، درحالىكه نسبت ميان شاهد و مشهود يا بيننده و ديده شده همان نسبت است كه ميان سامع و مسموع يا شامه و مشموم وجود دارد. همانگونه كه نور در حس باصره ظاهر بالذات و مظهر غير است صوت نيز در حس سامعه ظاهر بالذات و مظهر غير بهشمار مىآيد. در مورد ساير حواس و قواى مدركه نيز وضع به همين منوال است. همانگونه كه صوت جز در مورد حس سامعه ظاهر نمىگردد، نور محسوس نيز جز در مورد حس باصره فاقد معنى ظهور و روشنائى است. به اين ترتيب مىتوان گفت بين صوت و نور در خصلت ظهور هيچگونه تفاوت وجود ندارد؛ زيرا آنچه ظاهر بالذات و