قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ١٧٠ - داستان پرماجراى عقل و حس
گشت و انكار حواس خمسه، مقدس شمرده شد و سوفسطائيان و اپيكوريان به دست فراموشى سپرده شدند، با آنكه اصحاب اسكولاستيك حقيقت را در انطباق انديشه با جهان خارج مىدانستند، به پيروى از افلاطون و ارسطو در ستايش عقل كوشيدند و گفتند بهترين استدلال قياس برهانى است كه مىتواند از عقيدۀ معين و ثابت فلسفه، جهان موزونى بسازد. مفاهيم را حقايقى دانستند بالاتر از اصوات زيرا اينها امور مادى بوده و آغاز و پايانى دارند، ولى مفاهيم كلى فناناپذيرند و اول و آخر و ظاهر و باطن هستند و محسوسات صورتهاى جزئيۀ آنها مىباشند. دكارت از فلاسفه خواست كه قطعى بودن حواس را انكار كنند و هيچچيز جز انديشۀ واقعى نشمارند. ولى دنياى جديد دوباره حواس را به تاج و تخت خود برگردانيد. پيشقدمان اين كار در فلسفه، بيكن؛ و در علم، گاليله بود. ستارهشناسان قدرت حواس را با ادوات نجومى چندين برابر كردند و فيلسوفان مشاهده را ضامن انديشه ساختند و برهان را به محكمۀ استقراء كشاندند. اگر كسى را خواندن منطق ضرورى است بايد كتاب «آلت نو» بيكن را بخواند. در آنجا منطق شكوه جنگ تنبهتن را دارد و فلسفه شبيه داستان جنائى است كه در آن پليس به دنبال حقيقت گريزپا مىگردد.
مقدمۀ كتاب با قطعۀ عالى حكيمانهاى آغاز مىگردد: «انسان همچون فرمانروا و مفسر طبيعت است. آن اندازه مىتواند از طبيعت دريابد كه مشاهدات او دربارۀ نظم آن به وى اجازه دهد. بيشتر از آن درنمىيابد و نمىتواند دريابد.» به صداى اين زنگ خردمندان گردهم آمدند و اعلام خطر دورۀ رنسانس نواخته شد. پس از اين دوره باز مىبينيم اشخاصى مانند لايب نيتز و كانت و هگل در حواس شك كردند و گفتند عقل تنها قاضى است كه مى- تواند دربارۀ مدركات حسى داورى كند.
هابز و لاك و ميل گفتند كه اگر عقل به خود جرأت جستجوى حقيقت را در وراى محسوسات بدهد كار بيهودهاى مىكند.
اما كانت گفت رياضيات از محسوسات جلوتر است و حقيقتى