قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٢١٤ - حد الشىء لا يكتسب من حد ضده
همهچيز را از طريق آن مورد مطالعه و بررسى قرار مىدهند. اين جماعت آشكارا مىگويند كه جهان هستى و صحنۀ موجودات را پيوسته فقط در آئينۀ اصل تضاد مشاهده مىنمايند؛ و در اين آئينه است كه همانند جام جهاننما هم از گذشته خبر مىدهند و هم آينده را پيشبينى مىكنند و براساس آن طرح تازهاى مىريزند.
براساس اين نوع تفكر هيچ پديدهاى در اين جهان بدون ضد خويش نمىتواند شناخته شود؛ زيرا جدا بودن آن از ضد خويش به معنى نبودن آن در صحنۀ حيات بهشمار مىآيد. بنابراين مسئلۀ شناخت از طريق ضد، يكى از مسائل بنيادى و پرماجراى انسان در اين عصر را تشكيل مىدهد. اين مسئله كه آيا تضاد يك اصل بنيادى است كه جهان برپايۀ آن استوار است يا يك نوع تقابل ناهمگون و آشتىناپذير است كه فقط مىتواند ميان دو پديدۀ عرضى معنى پيدا كند بايد در جاى ديگر مورد بحث واقع شود. زيرا طرح اين مسئله در اينجا مستلزم يك بحث گسترده و جامع- الاطراف دربارۀ معنى تضاد و اقسام تقابل و همچنين اصول ديالكتيك خواهد بود.
آنچه ما اكنون در اينجا مورد بحث قرار مىدهيم، اين قاعدۀ عقلى است كه حد يك شىء، كه بتواند حقيقت آن را نشان دهد، هرگز از طريق تعريف ضد آن حاصل نمىشود؛ بطور مثال نمىتوان گفت ما تعريف سياهى را از طريق تعريف سفيدى مىشناسيم؛ همانطور كه تعريف سفيدى را از طريق تعريف سياهى بدست نمىآوريم، زيرا اگر كسى بخواهد اشياء را از اين طريق بشناسد با بنبست دور روبرو شده و در دام آن گرفتار خواهد شد. بيان لزوم دور به اين ترتيب است كه گفته مىشود معنى سياهى به هيچ وجه شناخته نمىشود، مگر اينكه پيش از آن معنى سفيدى شناخته شده باشد؛ همانگونه كه معنى سفيدى نيز شناخته نمىشود، مگر اينكه پيش از آن معنى سياهى شناخته شده باشد. بنابراين، شناختن معنى هريك از دو ضد به شناختن معنى ديگرى وابسته است و اين چيزى است كه هرگز نمىتواند در خارج تحقق پيدا كند؛ زيرا يك شىء نمىتواند در اصل هستى خويش به چيزى وابسته باشد