قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ١١٥ - ابن سينا و انكار حركت جوهرى
موجه بداند ديگر اين قاعده يك قانون عقلى نخواهد بود و طبعا از جرگۀ مسائل فلسفى بيرون خواهد ماند.
شيخ الرئيس ابو على سينا اين قاعده را در آثار خويش بكار برده و كوشش كرده برخى مسائل فلسفى را بر آن استوار سازد؛ اما اينكه آيا وى تا چه اندازه از عهدۀ اين كار برآمده يك پرسش است كه در خلال اين مبحث پاسخ آن خواهد آمد. از جمله مسائلى كه ابن سينا بر اين قاعده مبتنى نموده، انكار حركت جوهرى در طبيعت است. آگاهى در اين مورد سودمند است كه وى نيز مانند ساير فلاسفه تا پيش از زمان صدر المتألهين به اصل بنيادى حركت در جوهر به ديده انكار مىنگريست.
ابن سينا و انكار حركت جوهرى
استدلال ابن سينا در باب انكار حركت جوهرى به اين ترتيب است كه مىگويد: آنچه مقتضاى طبيعت ذاتى يك شىء است، هرگز از آن جدا نمىگردد مگر اينكه خود طبيعت بطور كلى نابود شود. از سوى ديگر هر جزئى از اجزاء حركت را مىتوان از طبيعت جدا كرد، درحالىكه طبيعت همچنان به حالت خود باقى است. بنابراين به هيچوجه نمىتوان حركت را مقتضاى ذات و جوهر طبيعت بهشمار آورد. بطور مثال هرگونه حركت را كه در يك جسم مشاهده نمائيم، ممكن است روزى از آن جدا گردد؛ درحالىكه طبيعت جسم به هيچوجه نابود نمىگردد. نتيجه اين مقدمات آن است كه يك جسم طبيعى هرگز خودبخود مقتضى حركت نيست؛ و اگر احيانا جسمى پيدا شود كه خودبخود مقتضى حركت باشد بايد گفت آن جسم در حالت طبيعى خود نبوده و علت وجود اين حركت بازگشت آن جسم به حالت طبيعى خويش است؛ تا جائى كه هرگاه جسم، به حالت طبيعى خود بازگردد علت حركت نيز از ميان خواهد رفت و آن را سكون فراخواهد گرفت. به اين ترتيب مىتوان گفت اندازۀ حركتى كه مقتضاى طبيعت جسم باشد، همان اندازۀ دورى جسم از حالت طبيعى خويش است، كه از طريق قسر