قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ١٣٢ - در جوهر نيز جهش نيست
باشد لازمۀ آن اين خواهد بود كه اجزاء آن از يكديگر گسيخته و جدا باشند. اين مسئله نيز بسيار روشن است كه اگر اجزاء حركت از يكديگر گسيخته و جدا باشند حركت نابود مىگردد و همهچيز در جهان بهطور دفعى و ناگهانى به وقوع مىپيوندد.
٣-آغاز حركت، به معنى جزء نخستين آن نمىباشد؛ زيرا اگر براى حركت يك جزء نخستين فرض شود كه قابل تقسيم نباشد لازمۀ آن اين خواهد بود كه جزء نخستين حركت دفعى و ناگهانى باشد. اين مسئله نيز بسيار روشن است كه آنچه دفعى و ناگهانى باشد نمىتواند مصداق حركت واقع شود. به همين جهت بايد گفت پايان حركت نيز به معنى آخرين جزء آن نمىباشد؛ زيرا همان اشكال كه در مورد جزء نخستين پيش مىآيد، در مورد آخرين جزء نيز مىتواند مطرح باشد.
٤-مبدأ و منتها، يا آغاز و انجام، براى حركت تنها به معنى اين است كه حركت با امورى خارج از ذات خود محدود مىگردد. بطور مثال گفته مىشود حركت جوهرى از يك سو به جائى مىرسد كه جز قوۀ محض و پذيرش صرف چيز ديگرى نمىباشد؛ و از سوى ديگر به مرحلهاى پايان مىيابد كه جز فعليت خالص و تجرد چيز ديگرى نمىباشد. به اين ترتيب بايد گفت مبدأ حركت را قوۀ محض و پايان آن را فعليت خالص تشكيل مىدهد. قوۀ محض، حركت نيست؛ فعليت صرف نيز حركت نمىباشد؛ حركت جريانى است كه از تركيب قوه و فعل به وجود مىآيد.
٥-حقيقت زمان، چيزى جز مقدار حركت نيست. به همين جهت است كه گفتهاند نسبت زمان به حركت مانند نسبت جسم تعليمى به جسم طبيعى است. نسبت جسم تعليمى به جسم طبيعى از نوع نسبت تعيين است به ابهام؛ به اين ترتيب مىتوان گفت حقيقت زمان، تعيين ابهام حركت بهشمار مىآيد.
٦-جاى هيچگونه ترديد نيست كه حركت و سكون نسبت به يكديگر دو امر متقابل بهشمار مىآيند. تقابل ميان حركت و سكون از نوع تقابل عدم و ملكه است؛ زيرا سكون عبارت است از نبودن حركت در مورد چيزى كه از شأن داشتن حركت برخوردار باشد.