قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٧٦ - امكان فقرى
نمىگردد. زيرا معنى اين سخن كه وجود عدم را بپذيرد و يا عدم پذيراى وجود باشد، چيزى جز جواز اجتماع نقيضين نخواهد بود. به اين ترتيب مىتوان گفت نيستىناپذير بودن هستى و هستىناپذير بودن نيستى، از ابده بديهيات و آشكارترين امور است؛ زيرا اگر چنين نباشد نه هستى هستى است و نه نيستى نيستى و اگر سلب هستى از هستى و سلب نيستى از نيستى امكانپذير گردد، هيچگونه حكمى در جهان تحقق نمىپذيرد، و درخت هيچ انديشهاى به ثمر نمىنشيند. بنابراين موجود نشدن معدوم و معدوم نشدن موجود به عنوان يك اصل، كه از بديهىترين اصول انديشۀ بشرى است، پذيرفته مىشود و جاى هيچگونه انكار نيست.
آنچه بسيار مهم است و بايد به آن توجه شود، اين است كه اين اصل كه «هيچ موجودى معدوم نمىشود و هيچ معدومى موجود نمىگردد» هرگز مستلزم اين نيست كه هر موجودى در جهان جاودانه و ازلى و ابدى است، كما اينكه با هر نوع تحول و تغيير و هرگونه حركت نيز منافات ندارد. بلكه هم اين اصل ثابت است و هم اصل تغيير دائم و حركت جوهرى در موجودات اين جهان پذيرفته شده است؛ زيرا عدم و نيستى يك شىء همواره نسبى است. معنى اين سخن اين است كه هرچيزى كه در يك لحظه از زمان موجود مىشود و در لحظۀ ديگر معدوم مىگردد، معدوم شدن در لحظۀ بعد درواقع و نفس الامر، عدم آن چيز نيست. به عبارت ديگر مىتوان گفت جائى كه يك شىء ممتد در لحظات است و يك موجود كشيده و گسترده شده در بستر حركت و اجزاء لا يتناهى زمان است، عروض عدم بر آن شىء در يك لحظه از لحظهها هرگز به معنى عروض عدم بر آن شىء در همۀ لحظهها و جميع اجزاء زمان آن نخواهد بود. به سخن ديگر در اين باب بايد گفت عدم و نيستى يك شىء در يك مرحله از مراحل واقع و نفس الامر، هرگز به معنى عدم و نيستى آن شىء از جميع مراحل واقع و نفس الامر نيست. بنابراين اگر يك شىء در يك لحظه موجود و در لحظۀ ديگر معدوم مىشود معدوم شدن لحظۀ بعد واقعا عدم آن شىء نيست يعنى در لحظۀ بعد واقعا عدم بر شخصيت واقعى آن شىء عارض