قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی - ابراهيمي ديناني، غلام حسين - الصفحة ٩٧ - آيا فلسفه بىطرف است؟
است، و جاى هيچگونه ترديدى در آن نيست، اين است كه اين نوع معرفت، تمام معرفت بشر نسبت به جهان هستى نيست بلكه بسيارى از پرسشها براى انسان مطرح است كه معرفت بدست آمده از اينگونه قضايا به هيچوجه پاسخگوى آنها نخواهد بود زيرا شعاع اين معرفت جز بر سطح اشياء منعكس نمىگردد. دليل اين امر آن است كه ارتباط بين يك شىء و خواص آن، اعم از اينكه به نحو سلب باشد يا به نحو ايجاب، چيزى جز سطح يا ظاهر آن شىء نيست. به اين ترتيب است كه معرفت به دست آمده از اين نوع ارتباط نيز جز يك معرفت سطحى و ظاهرى چيز ديگرى نخواهد بود.
آنچه در اينگونه قضايا ناگفته مانده و سخت به دست فراموشى سپرده شده است اين است كه پيش از شناخت و تعيين نوع ارتباط بين يك شىء و خواص آن، آيا خود حقيقت آن شىء چيست و موضع آن در نظام بديع جهان هستى كدام است؟ از نظر منطقى اين نخستين پرسش حقيقى است كه براى هر انسان انديشمند هنگام روبرو شدن با پديدههاى هستى پيش مىآيد.
پاسخ اين پرسش نيز، كه به تعبير ابن سينا پاسخ پرسش نخستين است، مىتواند نشاندهندۀ حقيقت يك شىء باشد. ولى اين همان پاسخ و پرسش است كه در اسلوب تفكر و سبك انديشۀ اصحاب اصالت تحصل منطقى و در بين قضاياى تأليفى كه به اصطلاح آنان قضاياى واقعى خوانده شدهاند بطور كلى ناديده گرفته شده است. با توجه به آنچه در اينجا گذشت بروشنى معلوم مىشود علوم تجربى كه نتيجۀ بهدست آمده از قضاياى تأليفى مىباشند به هيچوجه حقايق اشياء را نشان نمىدهند و شخص عالم نيز هرگز درصدد شناختن حقيقت يك شىء نيست؛ زيرا آنچه وى جستجو مىكند و به محك آزمايش درمىآورد چيزى جز ارتباط بين يك شىء و خواص آن نيست؛ و ارتباط بين يك شىء و خواص آن هرگز حقيقت آن شىء نخواهد بود. به اين ترتيب است كه مىبينيم شخص عالم در آزمايشگاه هنگام بررسى و مطالعۀ ارتباط بين يك شىء و خواص آن همانند ناظر بىطرفى است كه در پشت