شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ١٥٠ - دليل سوّم بر نيازمندى هيولى به صورت
عارض آن مى شود، به سبب عروض صورت جسميه و كميّتى كه از لوازم آن است، تكثّر پيدا مى كند. و اين بدان معنا است كه هيولى از ذاتيات خود منخلع گرديده است. و چنين چيزى محال است. حال، فرقى نيست بين اينكه ذاتى، ذاتى ماهيّت باشد؛ يا ذاتى وجود باشد. زيرا، بر هر دو تقدير، خلاف فرض لازم مى آيد. چون چيزى را كه لازمه وجود و يا لازمه ماهيّت آن فرض كرديم، اينك از آن منفك شده است.
اگر بگوييد: هيولا، خود، اقتضاى وحدت و بساطت ندارد و در مورد تكثّر نيز لا اقتضا است. نه تكثّر را دارد و نه قابليّت انقسام را. نه وحدت، مقوّم آن است و نه بساطت. گرچه ممكن است گاهى متصف به عنوان وحدت و بساطت شود و نيز گاهى متصف به تكثّر و قابليّت انقسام گردد. در اين صورت، معنايش آن است كه هيولاى متّصف به وحدت و بساطت، غير از هيولا، چيز ديگرى دارد كه آن مقتضى وحدت و بساطت گرديده است. زيرا، خود ذات هيولى عين وحدت نيست.
بنابراين بايد يك امر مشتركى وجود داشته باشد، و امر مشترك همان هيولى است كه على الفرض اقتضاى وحدت ندارد و به سبب امر ديگرى متصف به وحدت مى شود، و هنگامى كه صورت جسميه و مقداريه عارض آن شود متصف به كثرت مى گردد.
از اين رو، بايد بين آن دو هيولى كه يكى متصف به وحدت و ديگرى متصف به كثرت مى شود يك جهت مشتركى را منظور داشت. آن جهت مشترك همان هيولايى است كه در ذات خود نه صفت وحدت و بساطت را دارد و نه صفت كثرت و انقسام را دارد. چنين هيولايى اگر در جايى با صورت جسميه تحقق يابد، قابليت انقسام پيدا مى كند. همچون قطعه مَدَرى (كلوخ) كه با صورت مَدَرى موجود مى شود. و به خاطر داشتن صورت «مَدَرى» قابليت انقسام هم پيدا مى كند.
به عنوان مثال فرض كنيد آجرى را دو نصف كردهاند بعد از تقسيم، صورت آجرى و جسمانى را از آن دو جدا كنيد، آنچه بر جاى مى ماند در واقع دو قطعه هيولى خواهد بود. زيرا، حسب فرض هيولى مى تواند بدون صورت جسميه موجود شود. اكنون سؤال اين است كه آيا بعد از تجريد صورت جسميه از آن دو قطعه آجر، آنچه بر جاى مى ماند دو قطعه هيولى خواهد بود يا يك هيولا؟!