شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٣٦١ - فرآيند پيدايش نقطه بر روى سطح
بنابراين، با انتقال نقطه، خطّى رسم نمى شود. زيرا، فرض آن است كه از يك سو، نقطه مماسه در حال انتقال و تحرك است؛ و از سوى ديگر در سطح مورد نظر نيز نقطه اى پيش از تماس، وجود ندارد. از اين پس نيز كه مماسه قطع مى شود و به نقطه ديگرى منتقل مى گردد، نقطه اى بر روى سطح وجود ندارد تا مبدأ خط بشمار آيد.
در نتيجه، در اين موارد، نقطه اى كه پس از مماسه، مبدأ خط محسوب شود نخواهيم داشت.
وقتى نقطه اى نباشد، امتدادى هم نخواهد بود. چرا كه امتداد، فاصله بين دو نقطه است. وقتى نقطه نخستين نبود، امتداد هم معنا نخواهد داشت. حصول نقطه در اثر مماسه است.
فرآيند پيدايش نقطه بر روى سطح
چنانكه اشاره كرديم سطح، داراى حدّ مشترك نيست و بالفعل حدّى بر روى آن نمى توان يافت. از اينرو، نقطه مشخصى هم بر روى آنْ وجود ندارد. اگر نقطه اى در سطح واحد رسم شود ناگزير به دو سطح تبديل مى شود. چنانكه نقطه زاويه سبب مى گردد دو خط كه محيط به اين دو نقطه هستند دو خط باشند نه يك خط. زيرا، نقطه مشخص دارد. بنابراين، اگر بر روى يك سطح نقطه اى پيدا شود بى ترديد در اثر تماس رأس يك مخروط با سطح خواهد بود و يا سطحِ مستديرى همچون كره با آن تماس پيدا كرده است. پيدايش نقطه روى يك سطح فقط در اثر تماس حاصل مى شود. هنگامى كه اين تماس از بين برود ـ يكى از راه هايى كه تماس از بين مى رود، آن است كه مخروط از جاى خود به جاى ديگرى حركت كند ـ نقطه پديد آمده نيز از بين مى رود. پس چگونه آن نقطه به حالت نقطه باقى مى ماند؟! و چگونه آن چيزى كه نقطه، مبدأ براى آن است به صورت يك رسم ثابتى باقى مى ماند؟! (منظور از اين رسم معناى اصطلاحىِ آن نيست كه در مقابل حدّ بكار مى رود، بلكه مقصود همان است كه گفتيم: «النقطة يرسم الخط») اين شما هستيد كه در خيال و پندار خود چنين مى انگاريد كه نقطه اى حركت مى كند و خطّى باقى مى ماند. در حالى كه در خارج، اينگونه نيست.