شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٣٢٠ - توضيح بيان مصنّف
است كه وجودِ وحدت، مقارن با جوهريت است، يعنى مقارن با شيئى است كه صفت براى آن واقع مى شود و در آن موجود مى شود، در اين جا دو فرض پديد مى آيد:
الف ـ يك فرض آن است كه جوهر قبل از آنكه اين وحدت به سويش منتقل شود، خود، وحدت نداشته باشد و پس از انتقالِ وحدت به سوى آن، وحدت پيدا كند.
ب ـ فرض ديگر آن است كه جوهر، پيش از آنكه اين وحدت، به سويش منتقل شود، خود، وحدت داشته است. اين وحدتِ ديگر نيز بر آن افزوده مى گردد.
حال، اگر فرض نخست را بپذيريم كه بر حسب آن، جوهر، پيش از انتقال اين وحدت به سوى آن، وحدتى نداشته است، لازمه اش محال خواهد بود. زيرا، هر وجودى كه فرض كنيم، نمى تواند واحد نباشد.
و اگر گزينه ديگر را بپذيريم كه بر حسب آن، جوهر خودش هم وحدت دارد؛ لازمه اش آن است كه وحدتِ ديگرى هم بدان افزوده شود؛ و نتيجه اش وجود دو وحدت خواهد بود. و وجود دو «وحدت» به عنوان دو صفت به معناى وجودِ دو «واحد = ذو وحدت» است و چون على الفرض موصوف به وحدت «جوهر» است مستلزم وجود دو جوهر مى باشد كه هر يك از آنها يك «واحد»اند. چنانكه ملاحظه مى شود اين هم محال است.
و اگر فرض شود كه هر وحدتى در يك جوهر خاصّى است، نه آنسان كه دو وحدت در يك جوهر جمع شود، در اين صورت، آن وحدتى كه از جوهر اوّل جدا مى شود و به جوهر دوّم هم منتقل نمى شود، آيا موضوعِ جوهرىِ پيشين خود را بدون وصفِ وحدت رها مى كند؟ يعنى آيا موضوعِ وحدت كه اينك حسب فرض، وحدت از آن جدا شده است، وحدت دارد يا ندارد؟ پاسخ، اين است كه على رغم اينكه وحدت از آن مفارقت كرده، مع ذلك جوهر واحدى است! لذا، دوباره به همان سخن نخستين باز مى گرديم كه آيا وحدتى كه اكنون در اين جوهر يافت مى شود، مفارق است يا مقارن و ملازم است؟ قابل مفارقت است يا نه؟ اگر مفارقت كند چه مى شود؟ و همين طور، آن جوهرى كه اين وحدت