شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٣١٩ - توضيح بيان مصنّف
حال، اگر وجودى داشته باشيم كه غير از وحدت است؛ و معنايى دارد غير از معناى عدم انقسام در اين صورت، چنانچه وحدت جدا شود، باز صفتى خواهد بود براى يك وجود ديگر. اينجاست كه نقل كلام مى كنيم در آن وجودى كه موصوف واقع شده است، آيا آن وجود، جوهر است يا عرض؟ اگر بگوييد عرض است، معنايش آن است كه وحدتِ مفروض، جوهر است و در عَرَض، موجود شده است. در حالى كه جوهر در عَرَض موجود نمى شود. بنابراين، اگر وحدت، عَرَض باشد؛ به ناچار بايد گفت نخست در عَرَض، موجود شده است! و چون هيچ عَرَضى خودش قائم بالذات نيست، در يك جوهر ديگر وجود يافته است. پس، اوّل در عرض، وجود يافته؛ آنگاه به واسطه آن عرض، در جوهر ديگرى پديد آمده است. بنابراين، وحدت اصالتاً در عرَض تحقّق يافته، و چيزى كه در عرض باشد نمى تواند جوهر باشد. و چنانكه پيش از اين نيز گفته ايم، بدون شك اگر وحدت در عرض، موجود باشد حتماً خود، عرض خواهد بود.
امّا، اگر بگوييد جوهر است (يعنى آن وجود كه موضوع و متعلّقِ وحدت، واقع شده است جوهر است) در اين صورت، دو فرض وجود دارد:
الف ـ يك فرض، اين است كه بگوييم وحدت از وجود موضوع خود قابل مفارقت است.
ب ـ فرض ديگر اين است كه بگوييم وحدت از وجود موضوع خود، قابل مفارقت نيست.
اگر بگوييم وحدتى كه صفت براى اين وجود جوهرى است قابل مفارقت از موضوعِ خود مى باشد. اين پرسش مطرح مى شود كه بعد از مفارقت، كجا مى رود؟ پاسخ اين است كه وقتى از موضوع خود مفارقت مى كند، خودش به تنهايى نمى تواند وجود يابد، سرانجام بايد وجود ديگرى باشد كه بر آن تكيه زند. يعنى از موضوع خود جدا شود بر جوهر ديگرى سوار شود. از اين رو، چون مفروض، آن