شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٣٥٧ - بطلان تصوّر انفكاك « بشرط لائى» در مورد سطح و خط و نقطه
نماييم؛ امّا، هيچ گونه التفاتى به جسم نداشته باشيم. در اين فرض، ما با بود و نبود جسم كارى نخواهيم داشت. به معناى نخست، مفارقت، صحيح نيست. امّا، به معناى دوّم، صحيح است.
و شما مى توانيد فرق ميان اين دو امر را آشكارا بشناسيد. زيرا، فرق است بين اينكه چيزى به تنهايى نگريسته شود؛ هر چند اين باور نيز وجود داشته باشد كه با آن، شىء ديگرى است كه از آن جدا نمى شود. و بين اينكه چيزى آنسان نگريسته شود كه چيز ديگرى همراه آن نباشد. فرق ميان اين دو فرض، همان «بشرط لا» بودن و «لا بشرط» بودن است.
فَمَنْ ظَنَّ اَنَّ السَّطْحَ وَ الْخَطَّ وَ النُّقْطَةَ قَدْ يُمْكِنُ اَنْ يُتَوَهَّمَ سَطْحاً وَ خَطَّاً وَ نُقْطَةً مَعَ فَرْضِ اَنْ لا جِسْمَ مَعَ السَّطْحِ وَ لا مَعَ الْخَطِّ وَ لا مَعَ النُّقْطَةِ فَقَدْ ظَنَّ باطِلا، وَ ذلِكَ لاَِنَّهُ لا يُمْكِنُ اَنْ يُفْرَضَ السَّطْحُ فِى الْوَهْمِ مُفْرَداً لَيْسَ نِهايَةً لِشَيء اِلاّ اَنْ يَتَوَهَّمَ مَعَ وَضْع خاصٍّ وَ يَتَوَهَّمَ لَهُ جِهَتانِ تُوْصِلانِ الصّائِرَ اِلَيْهِ ايصالا يُلْقِى جانِبَيْنِ غَيْرَيْنِ، كَما عَلِمْتَ. فَيَكُوْنُ حينَئِذ ما تُوُهِّمَ سَطْحاً غَيْرَ سَطْح.
فَاِنَّ السَّطْحَ هُوَ نَفْسُ الْحَدّ لا ذُو الْحَدَّيْنِ، وَ اِنْ تُوُهِّمَ السَّطْحُ نَفْسَ النِّهايَةِ الَّتى تَلى جِهَةً واحِدَةً فَقَطُّ مِنْ حَيْثُ هُوَ كَذلِكَ اَوْ نَفْسَ الْجِهَةِ، وَ الْحَدِّ ـ عَلى اَنْ لا انْفِصالَ لَهُ مِنْ جِهَة اُخْرى ـ كانَ ما هُوَ نِهايَتُهُ مُتَوَهَّماً مَعَهُ بِوَجْه مّا، وَ كَذلِكَ الْحالُ فِى الْخَطِّ وَ النُّقْطَةِ.
بطلان تصوّر انفكاك «بشرط لائى» در مورد سطح و خط و نقطه
اگر كسى چنين بپندارد كه مى توان سطحى را تصوّر كرد به شرط آنكه جسمى نداشته باشد؛ يا خطّى را تصوّر كرد بشرط آنكه سطحى نداشته باشد؛ و يا نقطه اى را تصوّر كرد بشرط آنكه خطّى نباشد؛ بى ترديد، پندار نادرستى خواهد داشت. «بشرط لا» تصوّر كردن اين امور غلط است. زيرا، اينها امورى هستند كه نهايت يك امر ديگرى بشمار مى روند. حيثيت سطح، حيثيّتِ منتهى اليه جسم است، پس چگونه مى توان سطح را تصوّر كرد به شرط اينكه جسمى نباشد؟!
البته، مى توان گفت من به نهايت اين شىء مى نگرم؛ امّا به جسم آن التفاتى