شرح الهيات شفاء - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٤٣٥ - دو وجه در ترسيم رابطه وحدت و كثرت به صورت عدم و ملكه
براى پاسخ به اين پرسش، نخست بايد تعريف عدم و ملكه را در نظر گرفت، آنگاه به داورى درباره وحدت و كثرت پرداخت.
عدم و ملكه، متقابلانى هستند كه يكى از آن دو، وجودى و ديگرى عدمى است. آن هم عدم آن شىءاى كه شأنيّت وجود آن را دارد. از اين رو، عدم و ملكه با هم جمع نمى شوند؛ امّا، ارتفاع آنها در جايى كه وجود ملكه در آن صحيح نباشد جايز است. بنابراين، حيثيّتِ شأنيّت در عدم و ملكه، ملحوظ است. بخلاف تقابل سلب و ايجاب كه در آن شأنيّت، ملحوظ نيست.
بدينسان، بايد موضوعى باشد كه شأنيّت اتصاف به ملكه را دارا باشد؛ آنگاه، عدم آن، مقابلِ با خود ملكه خواهد بود.
دو وجه در ترسيم رابطه وحدت و كثرت به صورت عدم و ملكه
اكنون با توجه به تعريف ياد شده؛ مى توان تقابل عدم و ملكه را در وحدت و كثرت به دو وجه تصوّر كرد: يكى به اين صورت كه وحدت را عدمِ كثرت، فرض نمود، آن هم در چيزى كه شأنِ نوعىِ آن، اين است كه كثرت را مى پذيرد.
توضيح آنكه: موضوع، در عدم و ملكه ممكن است، شخص يا نوع يا جنس باشد؛ در اينجا نوعى را در نظر مى گيريم كه قابليت اتصاف به كثرت، و قابليت اتصاف به وحدت را داشته باشد آنگاه كثرت را يك امر ثبوتى و وحدت را عدم لحاظ شأنيّت شخصى يا نوعى و يا جنسى در عدم و ملكه
كثرت، در نظر مى گيريم، امّا، نه عدم كثرت به طور مطلق؛ تا اينكه تقابل سلب و ايجاب پديد آيد؛ بلكه عدم كثرت در مورد چيزى كه نوعِ آنْ صلاحيت اتصاف به كثرت را دارد. پس كثرت، ملكه است؛ و وحدت، عدم ملكه!
وجه ديگر براى ترسيم رابطه وحدت و كثرت، به صورت عدم و ملكه، آن است كه وحدت را ملكه و كثرت را عدم ملكه بينگاريم. البته، كثرت در مورد امورى كه در طبيعت آنها اين شأنيّت هست كه با هم وحدت پيدا كنند. چنانكه در طبيعت آبهاى متعدد اين صلاحيت وجود دارد كه با هم يكى شوند. و اكنون كه آنها يكى نشدهاند؛ اين، بيانگر آن است كه كثرت آنها، همان عدم وحدت است. به هر حال، مى توان هر يك را عدم ملكه ديگرى فرض كرد.